سلام.
امروز صبح ساعت ۹ ،با مامان رسیدیم بیرجند
.اصلا دلم برا بیرجند تنگ نشده بود،برا خروج از تهران هم اصلا ناراحت نبودم. بیشتر دلم آرامش میخواست ،که خدا رو شکر اونم فقط تو خونه آدم پیدا میشه...
روزایی که رفتیم مسافرت خیلی زود گذشت، اونطوری که بازم نتونستیم همو درست و حسابی ببینیم
.البته این چیزا یه کمی طبیعی هم هست ،تو خونواده من،آدما شاید دلتنگ بشن،اما دوری رو به دوستی ترجیح میدن و میرن دنبال حال خودشون...
هنوز حرف علی وقتی رسیدیم خونه و حسابی شام درست کرده بود ،تو گوشم می پیچه:" ما اینجا فقط یه شب تحویل میگریما...
" منم واسه شوخی
گفتم:" ولی ما بیرجند همین یه شب هم تحویل نمیگیریم...
" خودش میدونست دارم شوخی میکنم،چون میدونه وقتی میاد ،مامان حسابی تحویلش میگیره.
علی توی سفرایی که رفته بود برام یه ای-ریدر گرفته بود ،که خب خیلی پیشرفته نیست اما حسابی کار راه اندازه مفیده...تقریبا بهترین سوغاتی بود.

برا داداشی هم خیلی دلم تنگ شده بود.کلی قرار بود با هم بریم خرید که نشد....بیشتر درگیر کارای بابا بودیم.قرار بود بابا بره دکتر برا چشم و پاش ،که خدارو شکر هر دوجا کلی امیدوارمون کردن.خدا همه مریضارو شفا بده.
اما داداشی وقتی خونه بود ،کلی باهم حرف میزدیم و دردودل میکردیم
.داداشی بم تحته نرد یاد داد و فرصتایی که پیش میومد با هم تخته ،بازی میکردیم.

یه شب هم رفتیم خونه ی خالم.خالم هم حسابی زحمت کشیده بود و شام درست کرده بود.
یه روز عصری هم با دخترخاله هام رفتیم خانه ی هنرمندان.داداشی که اصا وقت نداشت،باهامون بیاد.اونجا هم شنبه آخر هر ماه نمایشنامه خوانی دارن که بازدیدش برای عموم آزاده.مام رفتیم و خیلی حال داد.نمایشنامه اش درمورد زندگی یه بازیگر بود که به قول معروف حسابی با نقشاش زندگی میکرد و مالیخولیایی شده بود.چندتا از این بازیگرا از جمله محمد عمرانی و شهره سلطانی
که مدیر اجرایی اش بود رو دیدیم .بعدش هم من کلی غصه خوردم که نیگا کن ،همچین آروم پاشدیم و اومدیم بیرون .اقلا یه عکس نگرفتیم...
تو طبقه هم کف هم یه فروشگاه تو مایه های وسایل تزئینی هنری بود که منم از این تابلو و حسابی نگاه بچه ای که توشه خوشم اومد
و خواستم بگیرم که دختر خاله ها گفتن نه ما حساب میکنیم...مرسی


دیشب هم که شب آخر بود خیلی ناراحت بودم و نمیخوام درموردش حرف بزنم...
امروز که رسیدیم ،عمو اومد دنبالمون فرودگاه و مارو برد خونه
.بنده خدا حسابی تو این مدتی که نبودیم به خونه رسیده بود
.عصری هم با هما رفتیم باشگاه. خیلی ورزش کردن برام سخت شده بود
...بعدش هم رفتیم با هما خرید و یخچال خونمون از عزا دراومد....
اما اول شب خبر فوت یکی از خانومای مهربونی که تو کودکستان مامانم کار میکرده و کمک مربی بود،بهمون دادن.مامان خیلی براش گریه کرد. طفلی خیلی جوون بود.خیلی زن مهربونی بود.یکی از دختراش هم همسن من بود و آخر ساعت که کار مامانم طول میکشید و میموندیم کودکستان،میومد بام بازی کنه،طفلی دخترش
....هی خدا ! شومام خوب گل میچینی...فردا ایشالله حتما با مامان میرم مراسمش...خدا رحمتش کنه.

همه حرفا به کنار .خدارو شکر که سالم رسیدیم خونمون.به قول مامان :"مایه سفر سلامتی..."

.