روزهای من

روزهای یه زندگی نه خیلی عجیب نه خیلی غریب...معمولی معمولی

چه قدر زود دیر مشود...

فاطمه.ع | جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۱ | 22:54

هر وقت کم میاریم و فکر میکنیم که :آره اونقدی که میخواستی از لحظه هات استفاده نکردی ،با خودت میگی "چه قد زود دیر میشه...."

واسه من هم خیلی زود دیر شد.شب آخر تابستونه...تابستونی که ای ...بگی نگی، با وقت تلف کردن گذشت.هنوز هم میخواستم کارای بیشتر بکنم. امشب مثل بچه مدرسه ایا گریه کردم و به مامانم میگفتم:مامان خیلی استرس دارم...مامانم هم میخندید و میگفت چرا ؟فکر میکنی خانوم معلمت تو رو از تو صف بیاره بیرون؟ ...خدایی نمیدونم این چه هراسیه که شب اول مهر ،تو جونم می افته! بین خودمون بمونه ولی فردا با استادایی درس دارم که دست کمی از این معلم بداخلاق خیالیم ندارن...

واسه یه موضوع دیگه هم همین حسو دارم( چه قد زود دیر میشه!).هما با بازنشسته شدن باباش،برا همیشه برمیگرده لنگرود...وای که دلم خیلی براش تنگ میشه.همای خجالتی و تعارفی و بامزه خودم.خیلی باش راحت بودم. منو میخندوند و کلی برام رشتی حرف میزد. دیشب با هم رفتیم بیرون ،قدم بزنیم.آخرش هم یه نقاشی بهم داد که خودش کشیده بود،عکس من بود!خیلی ذوق کردم...امروز هم که خواستم باش خدافظی کنم بش گفتم:نمیگم برام دوست خوبی بودی،چون همیشه دوستم هستی...

 آخی ! خداییش خیلی باحاله ها هرجوری هم که حساب کنی آدما فقط یه مدت کوتاه میتونن کنار هم باشن،بعدش هرکدوم باید برن سی خودشون...

هما جونم امیدوارم همیشه خوشبخت و موفق باشی...من خیلی خدارو شکر میکنم که باهات آشنا شدم

همین دیگه ....امشب هم ساعت ۱۲ دانلودم تموم میشه...برم که اینو لااقل از دست ندم.

 

مایه سفر سلامتی

فاطمه.ع | دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱ | 23:24

سلام.

امروز صبح ساعت ۹ ،با مامان رسیدیم بیرجند.اصلا دلم برا بیرجند تنگ نشده بود،برا خروج از تهران هم اصلا ناراحت نبودم. بیشتر دلم آرامش میخواست ،که خدا رو شکر اونم فقط تو خونه آدم پیدا میشه...

روزایی که رفتیم مسافرت خیلی زود گذشت، اونطوری که بازم نتونستیم همو درست و حسابی ببینیم.البته این چیزا یه کمی طبیعی هم هست ،تو خونواده من،آدما شاید دلتنگ بشن،اما دوری رو به دوستی ترجیح میدن و میرن دنبال حال خودشون...هنوز حرف علی وقتی رسیدیم خونه و حسابی شام درست کرده بود ،تو گوشم می پیچه:" ما اینجا فقط یه شب تحویل میگریما..." منم واسه شوخی گفتم:" ولی ما بیرجند همین یه شب هم تحویل نمیگیریم..." خودش میدونست دارم شوخی میکنم،چون میدونه وقتی میاد ،مامان حسابی تحویلش میگیره.

علی توی سفرایی که رفته بود برام یه ای-ریدر گرفته بود ،که خب خیلی پیشرفته نیست اما حسابی کار راه اندازه مفیده...تقریبا بهترین سوغاتی بود.

برا داداشی هم خیلی دلم تنگ شده بود.کلی قرار بود با هم بریم خرید که نشد....بیشتر درگیر کارای بابا بودیم.قرار بود بابا بره دکتر برا چشم و پاش ،که خدارو شکر هر دوجا کلی امیدوارمون کردن.خدا همه مریضارو شفا بده.

اما داداشی وقتی خونه بود ،کلی باهم حرف میزدیم و دردودل میکردیم.داداشی بم تحته نرد یاد داد و فرصتایی که پیش میومد با هم تخته ،بازی میکردیم.

یه شب هم رفتیم خونه ی خالم.خالم هم حسابی زحمت کشیده بود و شام درست کرده بود.

یه روز عصری هم با دخترخاله هام رفتیم خانه ی هنرمندان.داداشی که اصا وقت نداشت،باهامون بیاد.اونجا هم شنبه آخر هر ماه نمایشنامه خوانی دارن که بازدیدش برای عموم آزاده.مام رفتیم و خیلی حال داد.نمایشنامه اش درمورد زندگی یه بازیگر بود که به قول معروف حسابی با نقشاش زندگی میکرد و مالیخولیایی شده بود.چندتا از این بازیگرا از جمله محمد عمرانی و شهره سلطانی که مدیر اجرایی اش بود رو دیدیم .بعدش هم من کلی غصه خوردم که نیگا کن ،همچین آروم پاشدیم و اومدیم بیرون .اقلا یه عکس نگرفتیم... 

تو طبقه هم کف هم یه فروشگاه تو مایه های وسایل تزئینی هنری بود که منم از این تابلو و حسابی نگاه بچه ای که توشه خوشم اومد و خواستم بگیرم که دختر خاله ها گفتن نه ما حساب میکنیم...مرسی

دیشب هم که شب آخر بود خیلی ناراحت بودم و نمیخوام درموردش حرف بزنم...

امروز که رسیدیم ،عمو اومد دنبالمون فرودگاه و مارو برد خونه.بنده خدا حسابی تو این مدتی که نبودیم به خونه رسیده بود .عصری هم با هما رفتیم باشگاه. خیلی ورزش کردن برام سخت شده بود...بعدش هم رفتیم با هما خرید و یخچال خونمون از عزا دراومد....

اما اول شب خبر فوت یکی از خانومای مهربونی که تو کودکستان مامانم کار میکرده و کمک مربی بود،بهمون دادن.مامان خیلی براش گریه کرد. طفلی خیلی جوون بود.خیلی زن مهربونی بود.یکی از دختراش هم همسن من بود و آخر ساعت که کار مامانم طول میکشید و میموندیم کودکستان،میومد بام بازی کنه،طفلی دخترش....هی خدا ! شومام خوب گل میچینی...فردا ایشالله حتما با مامان میرم مراسمش...خدا رحمتش کنه.

همه حرفا به کنار .خدارو شکر که سالم رسیدیم خونمون.به قول مامان :"مایه سفر سلامتی..."

 

 

.

یه هفته ورزشی

فاطمه.ع | پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۱ | 11:12

سلام

این هفته برخلاف اینکه با مسافرت رفتن خیلی از دوستام ،هفته سوت و کوری میومد ،خیلی پر جنب و جوش بود...

شنبه اش که انتخاب واحد داشتیم و من خوش خیال هم که  فکر میکردم ۱۱ ام یکشنبه میشه ، با مریم قرار داشتیم بریم یونی که خواب موندم. به مهدیه زنگیدم که گفت راستی انقلاب با کی برداشتی؟ گفتم مگه انتخاب واحد شروع شده ؟ گفت : آره دیشب ساعت ۱! .... من تا ۱۲ ونیم بیدار بودمو با سمیرا میحرفیدم ...خلاصه آزمایشگاها پر شده بود...اصا یه وضعی...دیگه اینکه ۱۹ واحد ورداشتم با درس اختیاری طراحی وب...میدونم استادش خعلی پروژه میده ،اما از داشتن این درس موقعی که خودم پروژه دارم بهتره! تقریبا بین هم ورودیهام من تهنایی ورداشتم...

عصر هما بم زنگ زد و گفت بیا بریم یه باشگاه ایروبیک پیدا کردم عصری کلاس داره ،خودمم تا بحال نرفتم...گفتم بریم. رفتیم وایسادیم که مربی بیاد که یهو دیدیم :اِ اِ اِ اِ !!! مربیش که گلناز خودمونه! هی گلناز میگفت من الان از باشگاه میام...من الان باید برم باشگاه...من امروز خیلی خسته شدم تو باشگاه...پس این بود باشگاش؟!! اونقد از دیدنش خوشال شدم که نگو .نیست همه مربیای ورزش با همه گرم میگیرن ... کلی ذوق کردم! بعدش وایسادیم که ورزش کنیم که یهو دیدیدم گلناز یه کارای عجیب غریبی میکنه (خیلی عجیب و غریب،اصلا معمولی نبود) زنجیره ای که میرفت ۴۸ تا شماره داشت!!! بش میگم :گفتن بهمون کلاس ایروبیکه!!! گفت: نه هیپ هاپه!!! اونقد با هما خندیدیم ....بدم نمیومد حالا اونقد هنر داریم این هیپ هاپ هم روش ولی تایم کلاسش خیلی کم بود... گلناز هی میگفت: دوست داشتین؟ ما هم واسه اینکه ناراحتش نکنیم میگفتیم :گلناز جون حیف! تو ایرانمون جای رشد نداره اونم کلی میخندید...

شبش شقایق بم زنگ زد و گفت بلیط استخر یونی داره ،منم با کلی ذوق ،قبول کردمو یکشنبه رفتیم آب بازی!

دوشنبه هما (مشاور تربیت بدنی بنده)زنگ زد و گفت یه باشگاه دیگه پیدا کرده که البته خیلی نزدیک خونمون بود و من کشفش نکرده بودم...خیلی باشگاه خوبی بود و من حسابی از مربیش راضی بودم.ثبت نام کردم که ایشالله از مسافرت که برگشتم ،برم .

همین دیگه...

داداشی هم خدارو شکر ارشد قبول شده .مبارکت باشه داداشی .ایشالله موفق باشی.

یادی از ترم تابستون!

فاطمه.ع | جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۱ | 11:40
یه روز رفتیم سر کلاس دیدیم بچه های کلاس اونوری معلومن از تو دیوار! 

دوباره بیکاری

فاطمه.ع | پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۱ | 14:54
سلام.

من میدونستم اگه این ترم تابستونی هم تموم شه،من میمونم و بیکاریخواب.(گفتم یا نگفتم؟گـــــفتـم یا نگفتم؟؟گــــــــــــــفتم یا نگفتم؟؟؟عصبانی...) الحمدلله این اجلاس هم باعث شده کلا پروازای طهرون کنسل شه و ما مسافرتمون هم به تعویق بیفته.شایدم اصا نشه.چون منم اصا حس مسافرت ندارمخمیازه.داداشیای بیچاره که هی میزنگن :بیاین دیگهدل شکسته...اما خب آرتروز بابا یه کمی بیحوصله اش میکنه و زود خسته میشه.منم تا برم باید برا یونی برگردم.کلافه

سه شنبه این هفته فری دیسکاشن گذاشته بودن،واسه اینکه هفته دیگه خیلی از بچه ها میخواستن برن مسافرت ...عصر ساعت 6ونیم با مامان و بابا رفتیم بیرون که کلی من بخاطر امتحانام کار عقب مونده داشتم: میخواستم جوجه های مرغ عخشمو بفروشم(بدم بره)....یه جفت نیگه داشتم و بقیه رو که 7تا میشد رفتیم با بابا فروختیم...بماند که یارو خیلی بد خرید! ولی خب اصلا مهم نبود به قول پس عمه زا:"بیا بگیر با یه دنیا ضرر!چرک کف دست!..." اما الان سر و صداهاشون دیگه کم شده .لازم هم نیست هر 4 ساعت برم چک کنم غذا دارن،آب دارن...اونقد این نراشون آواز میخوندن که دیگه حسابی قاطی میکردمکلافه...قبل رفتن گوشی روهم زده بودم شارژ و رفتیم بیرون...برگشتم دیدم هما بم زنگیده.وای یادم اومد امروز فری بوده...دیگه به گلناز زنگیدم و اونم کلی گله کرد که چرا یادت رفته و اینجا حسابی جات خالی بود و از این حرفا....منم میخواستم برما. ولی خب دیگه ،بعضی وختا آدم باید هرکاری داره بزاره برا بعد و در اولین فرصت جلو چیزایی که بش ضرر میرسونه رو بگیره!لبخند

دیگه اینکه دیشب یه جلسه تمرینی آزاد رفتم آموزشگاه رارندگی...خیلی فراموشم شده بود...همش سوتیfeeling beat up! بابا هم هنو میترسه یکی دیگه بشینه پشت فرمون ماشینش....

نمیدونم این ترم درس اختیاری بردارم یا نه.یازدهم انتخاب رشته است و من هنو رودرسایی که میخوام بردارم تصمیم نگرفتم.همشون تداخل داره.از برنامه هفتگی گرفته تا امتحانا.اما شاید از درسای اختیاری ،طراحی وبو بردارم.متفکر

این ترم پایگاه داده هم دارم.استادشم میشناسم....خیلی ضایع اس!:تموم تابستون گفتم میرم SQL یا Oracle کار میکنم....هییییییییییییییییییی!

هوای بیرجند هم حسابی خنک شده...مخصوصا شباش خیلی هوا خوبهلبخند

پ.ن:دیدین تونستم زبون کامپیوترمو درس کنم خودم؟زباننیشخند...لف تاپم عین ساعت کار میکنه و حالش خوب خوب شد!مژه

پ.ن:کتابای کتابخونه هم الان یه دو هفته ای هس دستمه...موضوشم تحلیل آثار ادبی صادق هدایته...چه جوی گرفت منو سر این کلاس فارسی ترم تابستونهیپنوتیزم...الان اسم کتابو میبینم خندم میگیره...خوندمشا و خیلی خوشم اومده بود ولی خدایی جوگیریه یه چیز دیگه است....نیشخند

nasbe windowsw jadid

فاطمه.ع | دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۱ | 17:49

vaghti adam bara bare aval windows avaz mikone hamin badbakhtia ro ham dare!:D

alan zabane systemam moshkel dare!:))

ba chromi ke nasbidam kheili daram hal mikonam

bad in nokte ke ,cd laptopam kheili narmaafzaraye khobi dasht ke kashfeshon nakarde bodam.

hamin dg .

felan...

age didin post zadam,bedonin ke computeram salem monde...:D

بخوان!

فاطمه.ع | یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۱ | 13:9

بخوان!

بخوان!

آوازِ آن بزرگْ‌دلیران را

آوازِ کارهای گِران را

آوازِ کارهای مربوط با بشر، مخصوص با بشر

آوازِ صلح را

آوازِ دوستانِ فراوانِ گم‌شده

بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نقل مهر و محبت کنیم

 

بايـد كتاب را بسـت!
بايـد بلند شــد، در امتداد وقت قـدم زد
گل را نگاه كرد، ابـهام را شـنيد
بايد دويدن تا ته بودن
بايد به بوی خاك فنا رفت...
بايد به ملتقای درخت و خدا رسـيد
بايد نشست نزديك انبساط ، جايی ميان بيخودی و كشفــــــ

 

این که مردم نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد...

 

ابوذر غفاری مردی از ربذه

فاطمه.ع | چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۱ | 11:44

کتاب "ابوذر غفاری مردی از ربذه" نوشته دکتر علی شریعتی ، دیشب تموم شد!نسخه ای که من دارم،با ماشین چاپ،نوشته شده و قدیمیه.نه مقدمه داره و نه شناسنامه کتاب.با قیمت 60 ریال! البته یه حاشیه ای که داره نشون میده ،چاپ کانون نشر حقایق اسلامی بوده.

کلا کتابش 10 بخش داره و 160 صفحه.جون خیلی وقت بود که از شریعتی کتاب نخونده بودم،متنی که داشتم میخوندم یه مقدار با داستانهای دیگه فرق داشت...لحن خیلی خاصی داشت.البته باید گفت توضیحات و وصف وقایع ،اونقدر با دقت بود که هیچ وقت به ابوذر نمیشد احساس ترحم داشت و این یک نکته بزرگ توی نوشتن کتابای مدهبی -فلسفیه!

همه ابوذر رو میشناسیم...جنداب ،که حتی فبل از روی آوردن به اسلام وشناخت حضرت نبی(ص) حنیف بود و هیچ وقت آلوده بت پرستی نشد.بعد از اسلام آوردنش نامش را به عبدالله تغییر میده و به پیغمبر(ص) و اسلام خدمت زیادی میکند و از همه مهمتر اینکه سختیهایی که میکشه ،از ایمانش کم نمیکنه.

کاملا مشحصه نویسنده برای تکمیل زندگی ابوذر خیلی مطالعه کرده ،تا بتونه اونو به شکل یه داستان روایی بنویسه.

ابوذر دو ویژگی مهم داره:1.فوق العاده راستگو است! حضرت رسول(ص):آسمان کبود سایه نیفکنده و زمین تیره دربر نگرفته است مردی راستگوتر از ابوذر.

2.زباد انفاق میکند و اهل ذخیره مال حتی به حلال هم نیست! توی داستان هر وقت این مورد پیش میاد،ابوذر  به آیه:"والذین یکنزون الذهب و لا ینفقو نها فی السبیل الله فبشرهم بعذاب الیم"

شهادت ابوذر هم از بخش های خوب و قوی داستان بود.

و چیزی که بعد خوندن کتاب به ذهن خطور میکنه اینه که :چقدر تو جامعه امروز به حضور ابوذرها احتیاج داره!

کتاب

عید فطر!

فاطمه.ع | چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۱ | 10:19
سلام.یه دفه شب عید فطر اینترنتم تموم شد و نتونستم پست بزنم.خب عید همه مبارک باشه و امیدوارم که همه از ماه خدا فیض برده باشن...


راستش علاوه بر عید فطر اینم میخواستم بگم که خدارو شکر وبلاگم یه ساله شد. خب خیلی وقتا میخواستم که دیگه ننویسم اما بازم وقتایی که حالم بدجور گرفته میشد ،همین وبلاگ بود که بهترین جا میشد برا جرف زدن!

به همین مناسبت فرخنده ، قالب وبلاگ را تعویض نمودم.هدیه من به وبلاگم:D

امروز هم اولین امتحان ترم تابستونیمو دادم. امتحان فارسی با دکتر محمدی که بازم مث همه امتحانا نتیجه اش دیگه با خداست ؛ ما تلاشمونو کردیم و نمیدونیم چه کردیم!!!

خبر دیگه ای نیست جز ملال انینترنت که بدجوری دلم برش تنگ شده بود.

ایشالله امتحانامو بدم،باید سیستمو هم مرتب کنم و ویندوز جدید نصب کنم.تو این مدت بجوری سرم شلوغ بود.

مشخصات وب
روزهای من یک روز پروانه خواهم شد .بگذار زندگی هرچه می خواهد پیله کند...

  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • ایمیل
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • زبان آبادی
  • مطبخ رویا
آرشیو وب
  • شهریور ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • آرشيو
برچسب ها
  • کتاب (16)
  • ادبیات آمریکا (3)
  • روانشناسی (2)
  • داستان کوتاه (2)
  • ادبیات کلاسیک (1)
  • ادبیات ترک (1)
  • ادبیات اسپانیا (1)
  • ادبیات کلمبیا (1)
  • ادبیات ایرانی‌ (1)
  • متافر (1)
  • رز گمشده (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای روزهای من محفوظ است .