سالها پیش موقعی که من هنوز بدنیا نیومده بودم و حتی
اونموقع ها که مامانم هنوز با ماها آشنا نشده بود، مامانم یه عمه داشته
به اسم عمه "عین". عمه عین ،عمه کوچیکه ی مامانم ، نامزدیشو بهم زده بوده و دیگه
هیچ وقت عروسی نکرده و بالطبع بچه هم نداشته. البته کار آموزشی میکرده که من هیچ
نظری ندارم با این کارشون . کم کم سر یه مسائلی که خیلی به خودشون مربوط بوده، بابابزرگم و اهل
وعیالش از داداشاش و البته همین عمه عین فاصله میگیرن ومامانم عمه عین رو نمیبینه
تا امسال که عمه عین مریض میشه بسختی و مامانم به توصیه ی خیلیا میره عیادتش. اما
اون توی کما بوده و هیچی نمیفهمیده
. عمه عین نمیتونه مقاومت کنه و به دیار باقی می شتابد. (خیلی ممنون خدا رفته های شما رم بیامرزه!)
اما داستان من و عمه عین به اینجا ختم نمیشه. مامانم به
توصیه شدید بابام، بهمراه خود بابام میره تشییع جنازه. و اونجا هم بعد این همه سال
پسر عموها و پسر عمه هاشو میبینه. مامانم میگفت فقط از ماها من و داییت بودیم
،داییت منو به پسر عمومون ،فریدون که بعد ازدواج رفته خارج از کشور زندگی میکرده و
تا حالا همو ندیده بودیم، معرفی میکنه. خودمم خیلی جاخورده بودم که چقد پیر شده و اونم
بهم میگه مثل اینه که دویست ساله ندیدمتون طاهره خانوم!
.و مامانم بهش میگه نکنه جزو
اصحاب کهف بودین
؟!! و اون هم هار هار خندیده. دختر عموهای مامانم یکم که از تموم
شدن مراسم میگذره به مامانم میگن که: طاهره هنوزم مثل جوونیات کپ عمه عینی ! من
پرسیدم: واقعا مامان ؟نگفته بودی!! مامانم گفت : آره همه بهم میگن و راست هم میگن
. بعد یهو گفت چرا اینجوری نگام میکنی؟ و من انگار حواسم نبود و با حرف مامانم به
خودم اومده باشم گفتم: هیچی دارم عمه عینو میبینم. خودت میدونی که من اصلا عمه عین
رو ندیده بودم. راستی مامان این حدیث رو شنیده بودین؟ - کدوم حدیث ؟ - قال
بابابزرگ علیه السلام : هروقت دلم برا عین تنگ میشه به طاهر ام نگاه میکنم....
– آفرین
بامزه بود بیمزه خانوم! – مرسی مامان .راستی عمه هم منو دیده ؟شاید من کوچیک بودم
و یادم نمیاد ... و مامان برام تعریف کرد موقعی که منو حامله بوده، یکی از
دختر عمه هاش که از تعریفایی که مامانم میکنه ، برمیاد که ملکه ی مهربونیا بوده،
فوت میکنه و دوباره تموم فامیل دور هم جمع میشن و سعی میکنن کدورتا رو به خاطر روح
پاک اون یعنی عالیه خانوم کنار بذارن! مامان میگه : عمه موقع زایمانم اومد
عیادتم و اتفاقا چون بافتنی اش هم خوب بود یه لباس نوزاد هم که برات بافته بود میاره .تو رو بغل میکنه و از من میپرسه اسمش چیه و منتظر بود که من بگم عالیه! و
وقتی میگم گذاشتیم فاطمه ،دمغ شد و من گفتم نذر داشتم که گذاشتم فاطمه و اونموقع
عمه گفت مبارک باشه قدمش...
اما این قدم مبارک من هم ،خیلی قدرت نداره و باز
کدورتا پررنگ میشن....
روز 5 شنبه فردای تشییع جنازه عمه،رفتیم سرخاک مامان
بزرگام. بابا گفت میخواد سر خاک عمه عین هم
بره. مامان گفت شما برین من نمیام. بابام هی میگفت آخه چرا؟ بیا بریم. مامانم فقط گفت میخوام سر خاک مامانم بمونم
. من به شوخی به بابام گفتم :شوما فقط
دومادی ،خودتو ناراحت نکن. بابام گفت: من همون دوماد مهربونه ام!
بابام خواست بره
که منم گفتم :بابا باهاتون بیام؟ مامانم گفت: چی ؟! میخوای بری؟!!!
بابام بهم گفت: بیا . رو کردم به
مامانم و گفتم آخه من اصلا ندیدم قوماتونو مامان!. مامانم هیچی نگفت و دوباره نگاهشو
انداخت پایین و رفت تو فکر. آروم با بابا ترکش کردیم تا بریم سر خاک عمه عین...
وقتی رسیدیم دوتا از سه تا آقاهایی که روی یه نیمکت نشسته
بودن پاشدن و اومدن جلو و یه تعدادی هم خانوم نشسته بودن رو قالیچه ای که روی خاک
پهن شده بود و از رو کتاب دعاهایی که دستشون بود یه چیزایی میخوندن . یکیشون مارو
دید، البته منو نه بابامو دید پا شد و سلام داد. من کاملا تو اون جمع غریبه محسوب
میشدم
...خودمو پشت بابام قایم کرده بودم و یواشکی میومدم جلو یه نگاه بهشون
مینداختم. تو این جمعها بودم که به زور سعی میکردن منو نبینن.مثلا همین دیشب که
داشتن از بازگشایی مجدد مدارس تو تلویزیون حرف میزدن، مامان و بابا برا هم میگفتن
اولین باری که رفتن مدرسه چه حسی داشتن، من هم یهو از حسم گفتم بعد دیدم دارن اونا
همونجوری حرف میزنن و گوش نمیدن بهم
.خب تو یه همچین جمعی من تکراری بودم که محلم
نذاشتن ، اما اینجا که دیگه من یه چهره ی جدید بودم! فاتحه مو زود خوندم و داشتم
به اون خانوما که حالا همشون به احترام بابام پا شده بودن و با ما فاتحه میخوندن
نگاه میکردم. اَاَاَاَاَ چه قد مامان!
همشون عین مامانم بودن . یکیشون مامانم بود
با چشمای درشت درشت ،اونقد چشماش گیرا بود که بزور میشد فهمید مامانمه با چشمای درشت! یکیشون مامانم
بود با گونه های پهن تر. یکی دیگشون هم مامانم بود با پوست سبزه و پیشونی گرد.یکی
هم مامانم بود با دهان بزرگتر و چال رو گونه .البته فقط همین خانوم بود که منو دید
و باهام احوالپرسی کرد و موقع لبخند زدن، من چال رو گون اشو دیدم. در کل اصلا منو
ندیدن. و اصلا حس خوبی نداشتم. بعد که ازشون جدا شدیم بابام داشت بهم زود زود
معرفیشون میکرد اما من گوش نمیدادم .با خودم فکر میکردم چرا منو ندیدن؟ شاید
نخواستن منو ببینن چون حالا بعد مامانم من بیشتر از همه شبیه عمه عین بودم!!!! یهو
بابام گفت: ها چرا؟ - چیو چرا؟ - چرا رفته بودی قایم شده بودی؟ - گفتم چه میدونم
جو خیلی سنگین بود...
برگشتیم پیش مامان. بابا به مامانم گفت: اگه میخوای هنوزم
بری میبریمت. مامانم چیزی نگفت. سوار ماشین شدیم تا برگردیم خونه ، تا بابا خواست
ماشینو روشن کنه ،مامان گفت میرم سرخاک عمه. و بابا از تو آینه جلو به من که پشت
نشسته بودم آروم چشمک زد که یعنی چه خوب شد نه؟
تو ماشین با بابا نشسته بودم تا مامان بره سرخاک عمه عین.
انگار یهو یه چیزی یادم اومده باشه از بابام پرسیدم: بابا به نظرت اسم من اگه
عالیه بود خوشگل بود؟ اتفاقا به فامیلیمونم میاد! بابام گفت: چه میدونم بابا! خاله
ات هی میگفت یه فاطمه که باید داشته باشین. بعد من گفتم : یعنی پیشنهاد من کلا مال
خاله بوده؟ بابام گفت: با شرمندگی بله
بعد خندید که بگه شوخی کرده و گفت :
اووووووف زبونت فاطمه! مامان برگشت و چشاش حسابی پف کرده و قرمز بود ومعلوم بود
حسابی با دختر عموهاش گریه کرده.
عصر که داشتیم با داداشی
از دمنوشای ابتکاری من میزدیم بهش
گفتم: داداشی به نظرت اسم من عالیه بود خوشگل بود؟ بهم گفت : ایشششششششششش فاطمه!
عالیه چیه اصلا خوشگل نیست.
اگه میخواستن بذارن اسمتو عالیه من نمیذاشتم. گفتم : خوبه
که. اسم علی هم به عالیه میاد. بعد داداشی گفت : مامان به منم گفته بود اسم علی رو
هم که علی گذاشته میخواسته منو هم بذاره عماد! بعد من یهو گفتم : ایششششششششش اصلا
خوشم نمیاد.عماد اسم مردای سبزه اس! داداشی گفت : خودمم همین فکر رو میکنم .یکی از
دوستامم که عماد اسمش بود، سبزه بود. گفتم : تازه سبزه با چشمای سبز یا عسلی ! ....و کلی خندیدیم .
خندیدیم از اینکه خداروشکر اگه چهره مون وارث آدمای
دیگه اس اما، اسمامون سرجاشه!