روزهای من

روزهای یه زندگی نه خیلی عجیب نه خیلی غریب...معمولی معمولی

پالت موزیک

فاطمه.ع | دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۲ | 16:23

بازمانده های گروه دنگ شو حالا شدن "پالت"...همچنان با آهنگهای زیبا و دوست داشتنی. که فرصت تجربه شنیدن آهنگ های قدیمی را اما جوری دیگر برایمان ایجاد میکنند. وریتمی که حالا خیلی دوست داشتنی تر شده. چون به هرحال ما بچه های این دوره هستیم. و متاسفانه بیشتراز آنکه موسیقی سنتی ایرانی شنیده باشیم موسیقی با سبک بلوز و راک نیویورکی شنیده ایم.

یادم نمیره خاطره ای که از یکی از آهنگهای اولین آلبوم "دنگ شو" دارم. داشتم آهنگ "آسـه آسـه یواش یواش اومدم در خونتون ..." رو با خودم زمزمه میکردم که بابام بهم گفت این چه وضعیه میخونی؟ اینجوری نیست آهنگش.ببین اینجوریه. و اونجوری که از دلکش شنیده بود میخوندش.. :))) 

خودمونیم .در کل باحاله آهنگاش...

حالا زیر براتون لینک دانلود یک موزیک ویدئوشونو میذارم براتون که از "پالت"ـه .خودتون قضاوت کنین.


دانلود

عروس خانومشون....!

فاطمه.ع | یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۲ | 16:18

یاد و خاطره 19 شهریورسال 58 روز وفات آیت ا.. طالقانی ، و همچنین زادروز تولد خانواده 5 نفری ما... چی بگم تسلیت باد؟ مبارک باد؟ گرامی باد؟... امممممممم؟ ...دقیقا مامان و بابای گلم که برا خودشون تازه عروس دوماد بودن هم همین حسو داشتن. مامانم میگه کارتای عروسی رو هم حتی پخش کرده بودیم که آقای طالقانی فوت شد و سه روز عزای عمومی بود. حتی آرایشگاها هم تعطیل شده بود... ما هم مجبور شدیم خیلی جلسه رو آروم و بی سرو صدا بگیریم...

خب دیروز یعنی 18ام شهریور 92 عروسی آق پسر آقای همساده مون بود... کارتها رو از هفته پیش داده بودن ومن از همون اول گفتم نمیام. مامانم هی میگفت : چرا؟ من تنها نمیخوام برم. گفتم بقیه خانومای همسایه ها هستن. -چرا نمیای؟ گفتم تا 8 شب خونه نیستم برسم اونقد خستم بخوام حاضر شم بیام چیزی نمیمونه از عروسی. مامان گفت: خودت میدونی اگه بخوای میتونی تا 8 شب بیرون نباشی! و دیگه ادامه نداد که حالا چرا نمیخوای تا 8 شب بیرون نباشی ؟ و من هم خوشحال بودم که دیگه ادامه نداد...

چن روز پیش هم تو کوچه ،با بابا به آقای همساده رسیدیم که جلو یه پژو 206سفید واستاده بود .برگشت به بابام سلام کرد و یکم با من سردتر بود و میخواست بپرسه چرا نیومدی؟ و من خودمو آماده کرده بودم که بگم : خب میدونین من دیشب تا دیروقت خونه نبودم نرسیدیم بیام باز هم اگه قبول نکرد بگم آخه نمیتونستم اونجا رو هم کنسل کنم بیام .اگه قبول نکرد بهش بگم آخه اونجا رو قبل از شوما قول داده بودم . اگه قبول نکرد بگم نتونستم برم آرایشگاه آخه و اگه بازم قبول نکرد قاطی کنم و بهش جواب غیر منطقی بدم که اصلا سالگرد عروسی بابا و مامانم بود، سالگرد عروسی های آروم و بی سر وصدا! که یهو یه خانومی با مانتو و شال سفید از تو 206 اومد پایین و روبه آقای همساده مون : ای وای بابایی حتما خیلی معطل شدین... من و بابامم دیگه اومدیم تو خونه و بابام تقریبا با لحن همون خانوم گفت: عروس خانومشون بود دیدی؟ . و با خودم گفتم آخی چقد به خود آق پسر همساده مون میومد که هر وقت بهمون میرسه یا از دورما رو میبینه، تا بناگوش لبخند میزنه و سلامش هم میدی همونجور لبخند میزنه... عروسیتون مبارک باشه آق پسر خندان!



توضیح:خودم میدونم خیلی از 18 شهریور گذشته...اینترنت نداشتم خو !

عمه عین

فاطمه.ع | یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۲ | 16:7

سالها پیش موقعی که من هنوز بدنیا نیومده بودم و حتی اونموقع ها که مامانم هنوز با ماها آشنا نشده بود، مامانم یه عمه داشته به اسم عمه "عین". عمه عین ،عمه کوچیکه ی مامانم ، نامزدیشو  بهم زده بوده و دیگه هیچ وقت عروسی نکرده و بالطبع بچه هم نداشته. البته کار آموزشی میکرده که من هیچ نظری ندارم با این کارشون . کم کم سر یه مسائلی که خیلی به خودشون مربوط بوده، بابابزرگم و اهل وعیالش از داداشاش و البته همین عمه عین فاصله میگیرن ومامانم عمه عین رو نمیبینه تا امسال که عمه عین مریض میشه بسختی و مامانم به توصیه ی خیلیا میره عیادتش. اما اون توی کما بوده و هیچی نمیفهمیده. عمه عین نمیتونه مقاومت کنه و به دیار باقی می شتابد. (خیلی ممنون خدا رفته های شما رم بیامرزه!)

اما داستان من و عمه عین به اینجا ختم نمیشه. مامانم به توصیه شدید بابام، بهمراه خود بابام میره تشییع جنازه. و اونجا هم بعد این همه سال پسر عموها و پسر عمه هاشو میبینه. مامانم  میگفت فقط از ماها من و داییت بودیم ،داییت منو به پسر عمومون ،فریدون که بعد ازدواج رفته خارج از کشور زندگی میکرده و تا حالا همو ندیده بودیم، معرفی میکنه. خودمم خیلی جاخورده بودم که چقد پیر شده و اونم بهم میگه مثل اینه که دویست ساله ندیدمتون طاهره خانوم!.و مامانم بهش میگه نکنه جزو اصحاب کهف بودین ؟!! و اون هم هار هار خندیده. دختر عموهای مامانم یکم که از تموم شدن مراسم میگذره به مامانم میگن که:  طاهره هنوزم مثل جوونیات کپ عمه عینی ! من پرسیدم: واقعا مامان ؟نگفته بودی!! مامانم گفت : آره همه بهم میگن و راست هم میگن . بعد یهو گفت چرا اینجوری نگام میکنی؟ و من انگار حواسم نبود و با حرف مامانم به خودم اومده باشم گفتم: هیچی دارم عمه عینو میبینم. خودت میدونی که من اصلا عمه عین رو ندیده بودم. راستی مامان این حدیث رو شنیده بودین؟   - کدوم حدیث ؟ - قال بابابزرگ علیه السلام : هروقت دلم برا عین تنگ میشه به طاهر ام نگاه میکنم....   – آفرین بامزه بود بیمزه خانوم!   – مرسی مامان .راستی عمه هم منو دیده ؟شاید من کوچیک بودم و یادم نمیاد ... و مامان برام تعریف کرد موقعی که منو حامله بوده، یکی از دختر عمه هاش که از تعریفایی که مامانم میکنه ، برمیاد که ملکه ی مهربونیا بوده، فوت میکنه و دوباره تموم فامیل دور هم جمع میشن و سعی میکنن کدورتا رو به خاطر روح پاک اون یعنی عالیه خانوم کنار بذارن! مامان میگه : عمه موقع زایمانم اومد عیادتم و اتفاقا چون بافتنی اش هم خوب بود یه لباس نوزاد هم که برات بافته بود میاره .تو رو بغل میکنه و از من میپرسه اسمش چیه و منتظر بود که من بگم عالیه! و وقتی میگم گذاشتیم فاطمه ،دمغ شد و من گفتم نذر داشتم که گذاشتم فاطمه و اونموقع عمه گفت مبارک باشه قدمش...

اما این قدم مبارک من هم ،خیلی قدرت نداره و باز کدورتا پررنگ میشن....

روز 5 شنبه فردای تشییع جنازه عمه،رفتیم سرخاک مامان بزرگام. بابا گفت  میخواد سر خاک عمه عین هم بره. مامان گفت شما برین من نمیام. بابام هی میگفت آخه چرا؟ بیا بریم. مامانم فقط گفت میخوام سر خاک مامانم بمونم. من به شوخی به بابام گفتم :شوما فقط دومادی ،خودتو ناراحت نکن. بابام گفت: من همون دوماد مهربونه ام! بابام خواست بره که منم گفتم :بابا باهاتون بیام؟ مامانم گفت: چی ؟! میخوای بری؟!!! بابام بهم گفت: بیا . رو کردم به مامانم و گفتم آخه من اصلا ندیدم قوماتونو مامان!. مامانم هیچی نگفت و دوباره نگاهشو انداخت پایین و رفت تو فکر. آروم با بابا ترکش کردیم تا بریم سر خاک عمه عین...

وقتی رسیدیم دوتا از سه تا آقاهایی که روی یه نیمکت نشسته بودن پاشدن و اومدن جلو و یه تعدادی هم خانوم نشسته بودن رو قالیچه ای که روی خاک پهن شده بود و از رو کتاب دعاهایی که دستشون بود یه چیزایی میخوندن . یکیشون مارو دید، البته منو نه بابامو دید پا شد و سلام داد. من کاملا تو اون جمع غریبه محسوب میشدم...خودمو پشت بابام قایم کرده بودم و یواشکی میومدم جلو یه نگاه بهشون مینداختم. تو این جمعها بودم که به زور سعی میکردن منو نبینن.مثلا همین دیشب که داشتن از بازگشایی مجدد مدارس تو تلویزیون حرف میزدن، مامان و بابا برا هم میگفتن اولین باری که رفتن مدرسه چه حسی داشتن، من هم یهو از حسم گفتم بعد دیدم دارن اونا همونجوری حرف میزنن و گوش نمیدن بهم .خب تو یه همچین جمعی من تکراری بودم که محلم نذاشتن ، اما اینجا که دیگه من یه چهره ی جدید بودم! فاتحه مو زود خوندم و داشتم به اون خانوما که حالا همشون به احترام بابام پا شده بودن و با ما فاتحه میخوندن نگاه میکردم. اَاَاَاَاَ چه قد مامان! همشون عین مامانم بودن . یکیشون مامانم بود با چشمای درشت درشت ،اونقد چشماش گیرا بود که بزور میشد  فهمید مامانمه با چشمای درشت! یکیشون مامانم بود با گونه های پهن تر. یکی دیگشون هم مامانم بود با پوست سبزه و پیشونی گرد.یکی هم مامانم بود با دهان بزرگتر و چال رو گونه .البته فقط همین خانوم بود که منو دید و باهام احوالپرسی کرد و موقع لبخند زدن، من چال رو گون اشو دیدم. در کل اصلا منو ندیدن. و اصلا حس خوبی نداشتم. بعد که ازشون جدا شدیم بابام داشت بهم زود زود معرفیشون میکرد اما من گوش نمیدادم .با خودم فکر میکردم چرا منو ندیدن؟ شاید نخواستن منو ببینن چون حالا بعد مامانم من بیشتر از همه شبیه عمه عین بودم!!!! یهو بابام گفت: ها چرا؟ - چیو چرا؟ - چرا رفته بودی قایم شده بودی؟ - گفتم چه میدونم جو خیلی سنگین بود...

 

برگشتیم پیش مامان. بابا به مامانم گفت: اگه میخوای هنوزم بری میبریمت. مامانم چیزی نگفت. سوار ماشین شدیم تا برگردیم خونه ، تا بابا خواست ماشینو روشن کنه ،مامان گفت میرم سرخاک عمه. و بابا از تو آینه جلو به من که پشت نشسته بودم آروم چشمک زد که یعنی چه خوب شد نه؟

تو ماشین با بابا نشسته بودم تا مامان بره سرخاک عمه عین. انگار یهو یه چیزی یادم اومده باشه از بابام پرسیدم: بابا به نظرت اسم من اگه عالیه بود خوشگل بود؟ اتفاقا به فامیلیمونم میاد! بابام گفت: چه میدونم بابا! خاله ات هی میگفت یه فاطمه که باید داشته باشین. بعد من گفتم : یعنی پیشنهاد من کلا مال خاله بوده؟ بابام گفت: با شرمندگی بله بعد خندید که بگه شوخی کرده و گفت : اووووووف زبونت فاطمه! مامان برگشت و چشاش حسابی پف کرده و قرمز بود ومعلوم بود حسابی با دختر عموهاش گریه کرده.

عصر که داشتیم با داداشی از دمنوشای ابتکاری من میزدیم بهش گفتم: داداشی به نظرت اسم من عالیه بود خوشگل بود؟ بهم گفت : ایشششششششششش فاطمه! عالیه چیه اصلا خوشگل نیست. اگه میخواستن بذارن اسمتو عالیه من نمیذاشتم. گفتم : خوبه که. اسم علی هم به عالیه میاد. بعد داداشی گفت : مامان به منم گفته بود اسم علی رو هم که علی گذاشته میخواسته منو هم بذاره عماد! بعد من یهو گفتم : ایششششششششش اصلا خوشم نمیاد.عماد اسم مردای سبزه اس! داداشی گفت : خودمم همین فکر رو میکنم .یکی از دوستامم که عماد اسمش بود، سبزه بود. گفتم : تازه سبزه با چشمای سبز یا عسلی ! ....و کلی خندیدیم .

خندیدیم از اینکه خداروشکر اگه چهره مون وارث آدمای دیگه اس اما، اسمامون سرجاشه!



بلندی های بادگیر-امیلی برونته

فاطمه.ع | پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۲ | 21:33

روایت عشق و انتقام

فرشاد مزدرانی

امیلی برونته (1818-1848) که یک سال پس از انتشار تنها رمانش، بلندی‌های بادگیر (وادِرینگ هایتس)، از بیماری سل مرد، هیچ نمی دانست چه آوازه و شهرتی نصیب این رمان خواهد شد.


ایمیلی برونته

بلندی‌های بادگیر در زمستان 1847  منتشر شده بود اما برخلاف جین ایر شاهکار خواهرش شارلوت که در تابستان همان سال منتشر شده بود، اقبال عمومی به آن ناچیز بود. گویا باید مدتی از مرگ الیس بِل، نام مستعار امیلی که روی جلد کتاب نقش بسته بود، می‌گذشت تا ناقدان ادبی و اهل ادبیات بلندی‌های بادگیر را در کنار  جین ایر از بهترین رمان‌های تاریخ ادبیات انگلیسی‌زبان و در زمرهٔ شاهکارهای داستان‌نویسی جهان به‌شمار آورند.

برونته در بلندی‌های بادگیر از ساختار روایی «داستان در داستان» استفاده کرده است. آقای لاکوود که داستان را از منظر اول شخص مفرد روایت می‌کند، ماجرای کاتی و هیتکلیف را از زبان خانم دینِ مستخدمه می‌شنود که با استفاده از تکنیک فلاش‌بک روایت می‌شود. در واقع، نا‌آشنایی آقای لاکوود با محیطی که تازه به آن وارد شده، همان وضعیتی است  که خوانندهٔ رمان در آن قرار دارد؛ و پاسخ‌هایی که خانم دین به پرسش‌های آقای لاکوود می‌دهد، او (و البته خوانندهٔ رمان) را به دل ماجرا می‌کشاند.

بلندی‌های بادگیر داستان درهم‌آمیختگی عشق و امید و شفقت است با نفرت و یأس و انتقام. شارلوت برونته، که یگانه اثر امیلی را ویرایش کرد و به چاپ رساند، در مقدمه‌ای که در سال 1850 بر چاپ جدید آن نوشت بلندی‌های بادگیر را داستان «شورِ تباه‌شده و تباهیِ پرشور» توصیف کرد. شارلوت در جای دیگری نیز امیلی را در این اثر «نیرومندتر از مردان، ساده‌تر از کودکان، بی‌همتا در میان همتایان» وصف کرده است

امیلی در این رمان به عمق ماجرایی تراژیک نفوذ می‌کند که برای مخاطب، هراسی آمیخته با دلسوزی در پی دارد. همین احساس دوگانه سبب می‌شود که مخاطب با شخصیت‌های داستان پیوند برقرار کند؛ شخصیت‌هایی با احساسات دوگانهٔ عشق و نفرت، یأس و امید، مهربانی و خشم، و ... . همین تبدّل احوال، در تغییرات آب و هوایی مکانی نیز که داستان در آن می‌گذرد محسوس است؛ «‘وادِرینگ’ صفت محلی با مسمایی است برای آشفتگی‌های جوّی که این محل در هوای طوفانی دچارش می‌شود». به این دو نکته، به‌درستی و به دقت، در پشت جلد کتاب نیز اشاره شده است: «بلندی‌های بادگیر روایت عشق است و انتقام، با شخصیت‌هایی که آمیزهٔ لطافت و خشونت‌اند، مهر و کین، امید و بیم، ... در مکانی که آن هم آمیزه‌ای است از گرما و سرما، روشنایی و تاریکی، تابستان طراوت‌بخش و زمستان اندوه‌بار». به‌گمانم این یکی از بهترین توصیفاتی است که از بلندی‌های بادگیر شده‌ است.

.  خیلی رمان جالبی بود .با اون ریتم کندش اما حسابی کشوند منو ... با خوندنش  تصوراتی در ذهن ایجاد میکنه از آدمایی که لباسهای قدیمی دوره های قبل از انقلاب صنعتی توی انگلیس رو پوشیدن که تو فیلما دیدیم. من عاشق فیلمایی هستم که داستانش مال اون دورانه .مخصوصا دیدن keira knightley...



نسخه دست من چاپ نشر نی ترجمه رضا رضایی-چاپ دوم 1390- خریداری شده همینجوری بدون هیچ توصیه یا پیشنهادی از نمایشگاه کتاب،سال اول دانشجویی


از جمله های خوبش:

صفحه آخرش ص434:

"...

کمی گشتم و آن سه سنگ قبر را در سراشیب کنار بوته زار پیدا کردم. سنگ قبر وسطی خاکستری بود و نصفش را علف و سبزه پوشانده بود. سنگ قبر ادگار لینتن فقط سبز بود و پایینش خزه بسته بود. سنگ قبر هیتکلیف هنوز لخت بود.

زیر آن آسمان دلپذیر کمی ماندم و آنجا پرسه زدم. نگاه کردم به پروانه ها که لابه لای سبزه و علف می وزید. و فکر کردم چه طور می شود تصور کرد که خفته های این خاکِ آرام خواب زده هایی بی قرار باشند."

کتاب

قصه عینکم...

فاطمه.ع | یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۲ | 22:52

سلام.به خاطر پست قبلی هم بگم تصمیمو گرفتم.پیشنهاد برای یه کار رو قبول کردم.اما خب خیلی سنگینه و من هم با تمام قوا دارم تلاش میکنم خودمو به استانداردی که میخوان برسونم.بدیش اینه که فقط به درسام شاید کمتر برسم.خیلی موقعیت حساس و استراتژیک شده. باید حسابی حواسمو جمع کنم بیخودی وقت هدر ندم.

5شنبه صبحش رفتم شرکت که مثلا اولین روز کاراموزی کار جدیدم بود.آقای ق دیر اومد و من نزدیک دو ساعت اونجا علاف بودم.اومد و من یکم سوالایی که برام پیش اومده بود پرسیدم وقت نهار شد و یهو دیدم وسط میز مدیر شرکت اومد سفره پهن کرد ،دوتا خانومایی که اونجا کار میکردن رفته بودن نون خریده بودن، نونارو گذاشتن و خود مدیرمون چیپس و پنیر آورده بود.بعد آقای مدیر بهم میگه" خب دیگه جمع کن لب تابتو وقت نهاره.بیا غذا بخور خون به مغزت برسه.تابحال چیپس و پنیر خودی؟" گفتم "نه.من دیگه فوق فوقش نون و هندونه خوردم."بلند خندید و گفت "پس دیگه کار خلافت تا الان همین بود؟!!! هه هه ! خب باید با یه همچین چیزایی اینجا عادت کنی". اوخ اوخ من اونقد بدم میاد جلو جمع غریبه غذا بخورم.اصلا اشتهام کور میشه.حالا به زور برا دلخوشکنک اونا میخوردم ولی اصلا راحت از گلوم نمیرفت پایین. مثلا دیگه نهارمو خوردم و گفتم دستتون درد نکنه ما رفتیم چایی بخوریم.رو سینی فقط یه لیوان چایی مونده بود.یه ماگ سرامیکی که دسته اش شکسته بود و یه ترک هم رو لبه اش افتاده بود. و یه چند جمله هم روش نوشته شده بود برای روز پدر . داشتم میخوندمش که یهو یکی از اون خانوما گفت اون لیوان آقای مدیره. بعد من یهو گفتم آها نیس خیلی داغونه فکر کردم مال کاراموزاس!!! به نظر خودم حرف بدی نزدم ولی مثل اینکه از رک  بودن من خوششون نیومده باشه ،داشتن همو نیگا میکردن. منم لیوانو ورداشتم گذاشتم رو میز آقای مدیر و با لیوانی که رو میزش بود ، عوض کردم و بهش گفتم پس شوما هم از کوزه شیکسته آب میخورین... این بود که آقای مدیر خیلی خوشش اومد و هی تا آخر روز هرچی از گرفتاریاشو تعریف میکرد حتی برا خوش نمکی به این جمله ختم میکرد و منم زورکی میخندیدم.

عصر خسته و کوفته رسیدم خونه .داداشی هم بعدتر اومد و با هم رفتیم بیرون چند مدل عینک ببینم.کلی این عینک خریدن مام داستان شده بود.اونقد اینور اونور رفتیم عینکای مختلف دیدم داداشی که رسما قاطی کرده بود همه جاها رو با هم. خلاصه همه فروشنده ها هم میومدن تا آخرین نفس برامون عینک می آوردن و بازارگرمی میکردن، مام که فقط رفته بودیم ببینیم ، قصد خرید نداشتیم،هی عذر خواهی میکردیم و قول یه وعده دیگه رو میدادیم.دو سه جا هم بود که داداشی هی میومد در گوشم میگفت بیچاره هلاک شد زودتر یه چیزی بگو بریم.من نیگا یارو میکردم دلم نمیومد.داداشی هم میسپردش به من که ازشون عذرخواهی کنم.اصا یه وضعی.خیلی شب فانی بود.باز هم دو سه جا موند که گذاشتیم برا بعد. اما دیشب تصمیمم یکی شد یهو که برم یه عینکی که 5شنبه توی یکی از این مغازه ها دیده بودیم بگیرم.اصا خیلی جو گیر شدم. رفتیم سفارش دادیم. عینک بدی نیس...خوبه مدلش میاد بهم ولی خب به پای اون عینک قبلیم نمیرسه. خدایی باید الان با این وضع بازار دو دستی عینکایی که داریمو بچسبیم .حداقل جنس اصله و پول بابت این جنسای چینی که به قیمت خون آدم میفروشن نمیدیم.همین دیگه الان این پست رو با عینک جدیدم نوشتم.تازه نمره چشام هم بالاتر رفته بود.


اَاَاَاَاَاَاَاَا رو این ستون کنار پست مطلب چقد چیز نوشته  قبلا فقط یه ستون آبی بود!خخخخخخخخخخخخخخخ(مثلا به تقلید از داستان عینکم از رسول پرویزی!)

سردرگمی

فاطمه.ع | پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۲ | 18:57
چه روزای عجیبی...هی با خودم میگم خدا درستش میکنه غصه نخور...بعد باخودم فکر میکنم نکنه خودم دارم اشتباه میکنم...چه انتخاب سختی!

سالگرد نامه!

فاطمه.ع | جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۲ | 21:9

یادش بخیر ...اولین روزی که دو سال پیش خیلی اتفاقی (با همین حسی که تو تصویر زیر میبینین) تصمیم گرفتیم اینجا رو راه ندازی کنیم و فضای نت را آلوده نماییم.یاد و خاطره عزیزانی که منو خیلی حمایت میکردن بخیر ...


به همین مناسبت چندتا پست اولیه رو خوندم.چه قد نسبت به پستای الانم ضایع بود...هه هه!

مشخصات وب
روزهای من یک روز پروانه خواهم شد .بگذار زندگی هرچه می خواهد پیله کند...

  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • ایمیل
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • زبان آبادی
  • مطبخ رویا
آرشیو وب
  • شهریور ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • آرشيو
برچسب ها
  • کتاب (16)
  • ادبیات آمریکا (3)
  • روانشناسی (2)
  • داستان کوتاه (2)
  • ادبیات کلاسیک (1)
  • ادبیات ترک (1)
  • ادبیات اسپانیا (1)
  • ادبیات کلمبیا (1)
  • ادبیات ایرانی‌ (1)
  • متافر (1)
  • رز گمشده (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای روزهای من محفوظ است .