امشب عجب شبی شد...من و مهدیه با هم رفتیم پارک که سنگامونو وا بکنیم...حرف بزنیم 
.بعدش تصمیم گرفتیم بریم یه فست فودی و شامو با هم بخوریم...یه کمی پیاده روی کردیم که رسیدیم به همون فست فودیه! یکمی که نشستیم دیدیم یهو استاد واو اومده که غذا سفارش بده!خاک عالم ...حالا مهدیه سرشو انداخت پایین و غذاشو میخورد ،اما من داشتم مثل این پیرزنای فضول نیگاش میکردم...آخه یه دختر کوشولوی خیلی خیلی ناز هم پشت سرش بود و
داشت ورجه وورجه میکرد و با وجود شباهت دختر کوچولو به استاد واو اصلا فکر نمیکردم که این بچه اش باشه.من هی داشتم میگفتم:" مهدیه ببین چه دختر خوشگلی،فکر میکنی دخترشه؟!" مهدیه هم همونطور با سر پایین بم میگفت فاطمه زشته سرتو بنداز پایین که یهو استاد واو برگشت و یه نگاه کوتاه بم انداخت....یا قمر بنی هاشم یعنی منو شناخت؟ یعنی چی الان ؟....مهدیه هم کلی دلداریم داد که نه نشناختت...بعد به خودمون گفتیم چرا سلام نکردیم؟! انقد هول بودیم که هیچی نگفتیم
!ای بابا... اومدیم بیرون و داشتیم میرفتیم سمت فضای سبزی که اون نزدیکا بود،منم داشتم خوشمزه بازی در می آوردمو میگفتم
: آقای واو تورو خدا مارو نبین، ما قول میدیم منطقی بخونیم....خدایا حالا نگو اون همون دور و برا بود که بیاد و غذایی که سفارش داده بود بگیره
...توی پارک هم یه جای خلوت گیر آوردیم و نشستیم .بعد یه 5 دیقه یهو من همون دختر کوشولو رو دیدم...تا میخواستم به مهدیه بگم که این کوچولو برا آشنا ست که یهو دیدم بابای کوچولوی مزبور ،پیتزا بدست اومد طرفش...یا خدا ما هم از ترس آروم پا شدیم و اومدیم یه جای دیگه نشستیم...داشتیم دوباره همو دلداری میدادیم که نه مار و ندیده...عمرا...و در ضمن میگفتیم که چرا ما سلام نکردیم؟خدا جون
! دیگه من طاقت نیاوردمو به قوم استاد واو که از دوستای خوب دبیرستانم بود زنگ زدم و کلی جزئیات گرفتم
...هنوز داشتیم برای استادو خانومش سناریو میساختیم
که دیدم مهدیه از پشت سرم یه کسیو دید و داشت بم میفهموند که به پشت سرم نیگاه نکنم.
بعدش که اون یارو رد شد دوباره گفتم که مهدیه استاد واو بود که کاش پا میشدیم و بش سلام میکردیم ایندفه...
بله این بود ماجرای استاد و دانشجویی که استاد سر کلاس بی هیچ ابایی دانشجوشو ضایع میکنه و دانشجوی مزبور که احساس میکنه غرورش جریحه دار شده، با وجود اینکه میدونه با استاد سر وکار داره،بیرون از یونی، از ترسش سلام نمیکنه
....
به هر حال سلام آقای واو...

...بازم نشد.ساعت 7 پا شدم و دیدم باید هم باید کیفمو اماده کنم و هم کوله شنامو پس دیگه وقتی برا تاکسی گرفتن نمیموند....همینطور دراز کشیدم و فکر میکردم که دیدم یهو مامانم صدام میزنه و میگه:"فاطمه امروز تو نمیخواستی بری،آیا؟" بلند شدم و ساعت رو دیدم
...یا ابوالفضل یه ربع به هشته...اولش گفتم بیخیال کلاس بعد دیدم که برو بابا چی چی رو بیخیال با اون غیبتای قبل عیدم کلا باید بشم بیخیال(حالا من که میدونم از شانس من همونروز مهندس واو محترم حضور غیابشون میگیره....)دیگه نفهمیدم چجوری سوار ماشین بابا شدم و رفتم یونی
...کوله امو گذاشتم اتاق میترا و رفتم سر کلاس...
....بعد یه روز سخت تازه میخوام برم اتاق میترا که کولمو بردارم و برم شنا....که خب بخاطر عجله کردن صبحم و جا گذاشتن بعضی موارد،نشد که خوب به تایم شنا برسم


....ای کجایی آقای دکتر که سر ماه واسه چشام اومدم پیشت و بم گفتی:" خب ببینین خانوم محترم، شما کاربر دائمی کامپیوتر محسوب نمیشین..." حالا مهندس نیمه کاره کامپیوتر که محسوب میشم نه؟!!!...
....بعد من باید برا ذخیره و پایگاه برم خودمو کور کنم....دوست دارمش ولی خب طول میکشه...تازه هنو رسیدم سر آرایه هاش...مامان!

....اعصابم به هم ریخت و زدم زیر گریه!
باورمم نمیشد،مدتها بود برا ننوشتن مشقم گریه نکرده بودم
اونم آزمایشو نداشت اما بهم افسانه رو پیشنهاد داد. منم بدو بدو رفتم خوابگاه افسانه و عددا رو ازش گرفتم! برگشتم کتابخونه و نموداراشو رسم کردم. دیگه نفسم بالا نمی اومد...بد قاطی کرده بودم
. به مهدیه گفتم مهدیه من میرم بیرون هوا بخورم ،برمیگردم....از جلوی سلف که داشتم رد میشدم ،یکی از بجه هایی که فقط از نظر ظاهر همو میشناسیم و همکلاسی هستیمو دیدم و هوس کردم باهاش احوال پرسی کنم. همینجوری بش گفتم : عزیزم تو با فلانی آز داری؟ گفت آره.گفتم :ببین تو آز 3دو تا لیساژو اولش بیضی میشد نه؟ گفت آره ....گفتم آخی ،من فک کنم یکیش دایره میشد ...گفت نه اون سومیش بود...دیگه از یه در دیگه حرف زدیم و بای یای کردیم و تقریبا یه دو متری از هم دور شدیم که یهو برگشت ،منم همینجوری برگشتم که ببینمش که دیدم میخواد اسممو صدا کنه ولی خب نمیدونه...گفتم جونم کاری داشتی؟ گفت آره ،استاد جلسه پیش ازم نمره کم کرده که آز 3 ،نموداراشو رسم نکرده بودم حواست باشه
! برگشتم کتابخونه و با مهدیه با هم نمودارارو رسم کردیم.به مهدیه گفتم 4 نشیم ینی دیگه دیگه ....
....خداروشکر...ممنون که نیگام میکنی خدا!

یک روز پروانه خواهم شد .بگذار زندگی هرچه می خواهد پیله کند...