روزهای من

روزهای یه زندگی نه خیلی عجیب نه خیلی غریب...معمولی معمولی

سلام استاد واو

فاطمه.ع | جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ | 0:3

امشب عجب شبی شد...من و مهدیه با هم رفتیم پارک که سنگامونو وا بکنیم...حرف بزنیم .بعدش تصمیم گرفتیم بریم یه فست فودی و شامو با هم بخوریم...یه کمی پیاده روی کردیم که رسیدیم به همون فست فودیه! یکمی که نشستیم دیدیم یهو استاد واو اومده که غذا سفارش بده!خاک عالم ...حالا مهدیه سرشو انداخت پایین و غذاشو میخورد ،اما من داشتم مثل این پیرزنای فضول نیگاش میکردم...آخه یه دختر کوشولوی خیلی خیلی ناز هم پشت سرش بود و داشت ورجه وورجه میکرد و با وجود شباهت دختر کوچولو به استاد واو اصلا فکر نمیکردم که این بچه اش باشه.من هی داشتم میگفتم:" مهدیه ببین چه دختر خوشگلی،فکر میکنی دخترشه؟!" مهدیه هم همونطور با سر پایین بم میگفت فاطمه زشته سرتو بنداز پایین که یهو استاد واو برگشت و یه نگاه کوتاه بم انداخت....یا قمر بنی هاشم یعنی منو شناخت؟ یعنی چی الان ؟....مهدیه هم کلی دلداریم داد که نه نشناختت...بعد به خودمون گفتیم چرا سلام نکردیم؟! انقد هول بودیم که هیچی نگفتیم!ای بابا... اومدیم بیرون و داشتیم میرفتیم سمت فضای سبزی که اون نزدیکا بود،منم داشتم خوشمزه بازی در می آوردمو میگفتم : آقای واو تورو خدا مارو نبین، ما قول میدیم منطقی بخونیم....خدایا حالا نگو اون همون دور و برا بود که بیاد و غذایی که سفارش داده بود بگیره...توی پارک هم یه جای خلوت گیر آوردیم  و نشستیم .بعد یه 5 دیقه یهو من همون دختر کوشولو رو دیدم...تا میخواستم به مهدیه بگم که این کوچولو برا آشنا ست که یهو دیدم بابای کوچولوی مزبور ،پیتزا بدست اومد طرفش...یا خدا ما هم از ترس آروم پا شدیم و اومدیم یه جای دیگه نشستیم...داشتیم دوباره همو دلداری میدادیم که نه مار و ندیده...عمرا...و در ضمن میگفتیم که چرا ما سلام نکردیم؟خدا جون ! دیگه من طاقت نیاوردمو به قوم استاد واو که از دوستای خوب دبیرستانم بود زنگ زدم و کلی جزئیات گرفتم...هنوز داشتیم برای استادو خانومش سناریو میساختیم که دیدم مهدیه از پشت سرم یه کسیو دید و داشت بم میفهموند که به پشت سرم نیگاه نکنم.بعدش که اون یارو رد شد دوباره گفتم که مهدیه استاد واو بود که کاش پا میشدیم و بش سلام میکردیم ایندفه...

بله این بود ماجرای استاد و دانشجویی که استاد سر کلاس بی هیچ ابایی دانشجوشو ضایع میکنه و دانشجوی مزبور که احساس میکنه غرورش جریحه دار شده، با وجود اینکه میدونه با استاد سر وکار داره،بیرون از یونی، از ترسش سلام نمیکنه....

به هر حال سلام آقای واو...

far far away

فاطمه.ع | پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ | 8:25

Yesterday ,i went to free discussion.the subject was so lame ,:"sleep".oh my god .ididn't find any good speech for it and i was so far. i wasn't in the mood.the discussion ended sooner than usual .i called to bro to come and take me home.i was so sad ....very ,very much.i told him to come with me to the park and walk with each other,because i can't get along with home atmosphere.he said:"oh no darling ,i'm not fine."

so i've exploded and get out of the car and walked alone to the park...i didn't answer my phone, i wanted to be alone...i thought ,thought and thought....but no answer ....

i've come back to home...my dad asked me :"why did u go aloe?"; and i didn't have any thing to say just:"hi dadi,how are u now?"

my bro talked to me...he calmed me,and told me there are some text that i should translate them...thanks god,i will have money for 2 weeks...   

حالم بهم میخوره...

فاطمه.ع | چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ | 18:23
حالم بهم میخوره از خودم، وقتی که بابام درد میکشه و من نمیتونم کاری براش بکنم...حالم بهم میخوره وقتی استادم نمیتونه و نمیفهمه که باید چه جوری درس بده...حالم بهم میخوره وقتی میبینم همه بفکر خودشونن...حالم بهم میخوره وقتی میبینم راننده تاکسی وقتی من تنها مسافرشم ،به دخترای توی خیابون تیکه میندازه...حالم بهم میخوره وقتی میبینم هیشکی بابامو نمیفهمه...حالم بهم میخوره وقتی میبینم راننده تاکسی 50 تومن از من تک مسافر بیشتر میگیره اونم با چه شامورتی بازی ای...حالم بهم میخوره از خودم که جز گرفتن سر درد و فراموش نکردن دردام کار دیگه ای نمیتونم بکنم.............................................

فاطمه.ع | دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ | 14:39

توی عمرم همیشه از دو دسته آدم دوری میکردم:1.بهم دروغ میگن و ازم بدشون میاد.2.آدمایی که مسائلی که برای من اهمیت نداره،براشون خیلی بزرگه...چقد عصبی میشم وقتی این جور آدما دور و برم هستن...اصا غاطی میکنم...ولی خب دیگه

بین آدمایی که دور و برم هستن،مامان بزرگم یه کس دیگه اس...نصیحت نمیکنه و فقط خاطره میگه...شاید دفه پنجاهمه که برام داره یه خاطره رو تعریف میکنه ولی همچنان با آب و تاب دفه اول میگه...منو جدی میگیره و بعنوان یه شنونده خوب باهام حرف میزنه...وقتی دیر میام خونه دلواپسم میشه...از سر بیکاری یه شعر میخونه و تا آخر شب اون شعر سر زبونش میفته و مدام تکرار میکنه ...مثل یه آینه صافه که چی میگه و چی میخواد .این چند وقت هی بم میگه :"ایشاله چراغ دل بابا مامانت بشی "!....

....عاشقشم...همین که وقتی باهاش حرف میزنم ،یادم میره کجام،چند سالمه و کیم فقط باید کسی باشم که گوش میده ...چون بهم احتیاج داره که حرفاشو گوش بدم و همین بهم کلی آرامش میده...

چقدر بده که الان که اومده خونمون بخاطر درسام کمتر میتونم باهاش حرف بزنم...

زنده باشی مادرجون!...

هول هولکی

فاطمه.ع | یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ | 23:57

امروز صبح برا نماز از خواب پا شدم و با خودم گفتم برای منطقی یکم بیدار بمونم تا بخونم...خدایا نشد....گفتم یه ربع میخوابم بعد پا میشم میخونم...بازم نشد.ساعت 7 پا شدم و دیدم باید هم باید کیفمو اماده کنم و هم کوله شنامو پس دیگه وقتی برا تاکسی گرفتن نمیموند....همینطور دراز کشیدم و فکر میکردم که دیدم یهو مامانم صدام میزنه و میگه:"فاطمه امروز تو نمیخواستی بری،آیا؟" بلند شدم و ساعت رو دیدم...یا ابوالفضل یه ربع به هشته...اولش گفتم بیخیال کلاس بعد دیدم که برو بابا چی چی رو بیخیال با اون غیبتای قبل عیدم کلا باید بشم بیخیال(حالا من که میدونم از شانس من همونروز مهندس واو محترم حضور غیابشون میگیره....)دیگه نفهمیدم چجوری سوار ماشین بابا شدم و رفتم یونی...کوله امو گذاشتم اتاق میترا و رفتم سر کلاس...

چه کلاسی استاد درس میده و همه نشستن...نشد برم کنار مهدیه و اون ته کلاس یه جایی واسه خودم پیدا کردم...درسش یکم تمرکز میخواست و من هم با کمال تعجب تو فاز درس بودم...انگار توی خواب دقیقا داشتم این چیزایی که استاد میگفت رو میدیدم...بعدش هم کلاسای معمول دیگه ...طراحی و الکترونیک و آز الکتریکی...اون چه آزی بود....تمومی نداشت که نداشت....بعد یه روز سخت تازه میخوام برم اتاق میترا که کولمو بردارم و برم شنا....که خب بخاطر عجله کردن صبحم و جا گذاشتن بعضی موارد،نشد که خوب به تایم شنا برسم اما با اینحال خیلی حال داد ...

هفته ای پر از....

فاطمه.ع | چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ | 23:36
از اول این هفته ،احساس آرومی داشتم....یه حس جدیدی داشتم ...اینکه دیگه بزرگ شدم و مثل نی نیا برای کم گرفتن نمره نباید ناراحت بشم اونقد که دهنمو....اولش امتحان طراحی داشتیم...طراحی الگوریتم ،با مهندس خ...امامن که برای آماده کردن پروژه ذخیره کلی وقت هدر دادم نتونستم خودمو آماده کنم.ناگفته نماند که اصلا استرس هم نداشتم...فکر کنم خل هم شده بودم چون اصلا نمیترسیدم تو مایه های این بودم که :"برو بابا...."ناگفته نماند که تازه با مهدیه ساعت 12ونیم پشت گوشی تلفن با هم مقادیر آستانه رو خوندیم....هه هه !...امتحان خیلی آسون بود اما من چون نمیدونستم چه جوری باید واسش بخونم یه کمی...پر از شک!

با استاد منطقیمون به توافق نرسیدیم..که امتحانو عوض کنیم ....این شد که هنوز یه ساعت از امتحان طراحی نگذشته باید خودمونو برای منطقی آماده میکردیم...چه امتحان مزخرفی شد ..شکرت خدا تموم شد.

پروژه ذخیره مونو هم رفتیم تحویل بدیم که بازم مشکل داشت...غصه خوردم!

امروز هم مصادف شد با رفتن من به کلاس سی شارپ...چه استاد بیخودی داریم وقتی که به حد نصاب نرسیدن دانشجوها به ده نفر سر کلاس نمیاد....

کلا این هفته پر بود از دعوا،تنش،سردرگمی...اما پر بود از صدای کسی که بیخ گوشم میگفت:" برو بابا مخسره اشو درآوردی..."

هوس انار کردم!

فاطمه.ع | شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ | 19:39
وای عجب روزی شد امروز....میخواستم رمز دارش کنم،اما به خاطر گل روی دوست عزیزم که برام خیلی محترمه این کارو نمیکنم....باشه یه چیزی بین خودمون....فقط این که دمت گرم مهدیه! به خاطر شجاعت...

مهدیه امروزو نمینویسم اما تو ذهنم میمونه...توچی یادت میمونه؟...

فاطمه.ع | جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ | 2:36


امروز بالاخره قسمت شد بشینم و یادگیری c# رو شروع کنم...تا الان پشت سیستم بودمو و دارم pdf میخونم...چشام داره درمیاد....ای کجایی آقای دکتر که سر ماه واسه چشام اومدم پیشت و بم گفتی:" خب ببینین خانوم محترم، شما کاربر دائمی کامپیوتر محسوب نمیشین..." حالا مهندس نیمه کاره کامپیوتر که محسوب میشم نه؟!!!...

ای خدا چی بگم از دست این یونی سه نقطه مون که c++ درس میدن توش....بعد من باید برا ذخیره و پایگاه برم خودمو کور کنم....دوست دارمش ولی خب طول میکشه...تازه هنو رسیدم سر آرایه هاش...مامان!

و فاطمه فاطمه است...

فاطمه.ع | سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ | 21:51
دیروز اگر به فاطمه سیلی نمیزدند
دنیا ادامه داشت دگر محشری نداشت....

4

فاطمه.ع | یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ | 21:39

-خیلی ممنون آقا!

صدای زنی بود که بعد من سوار تاکسی شده بود و از راننده خواست براش نگه داره و منو بعد یه مدت کوتاه که خودمم نفهمیدم از فکر آورد بیرون...داشتم به امروز فکر میکردم.صبح با خستگی تمام از خواب بیدار شدم. گزارش کار آزمایشگاه اونروز با من بود و من تکمیل نکرده بودمش. توضیح اینکه جلسه قبل درست و حسابی عددا رو یادداشت نکرده بودم. همینطور امتحان الکترونیک دارم و با تمام تلاش بنده باز هم داره خوندنش به شب امتحان موکول میشه....اعصابم به هم ریخت و زدم زیر گریه! باورمم نمیشد،مدتها بود برا ننوشتن مشقم گریه نکرده بودم. شاید از دبستان تا حالا!چه حسی بود تو دلم! مثل اینکه ،غصه نخور درست میشه...ساعت 1 تا 3 کلاس نداشتم و وقت خوبی بود که با مهدیه گزارش کارمو درست کنم.اما خب باید عددای آزمایشو هر جور شده از یکی گیر می آوردیم. با سه چهار تا  از همکلاسیا صحبت کردم اما اونام نداشت...یهو بفکرم رسید با محیا تماس بگیرم. اونم آزمایشو نداشت اما بهم افسانه رو پیشنهاد داد. منم بدو بدو رفتم خوابگاه افسانه و عددا رو ازش گرفتم! برگشتم کتابخونه و نموداراشو رسم کردم. دیگه نفسم بالا نمی اومد...بد قاطی کرده بودم. به مهدیه گفتم مهدیه من میرم بیرون هوا بخورم ،برمیگردم....از جلوی سلف که داشتم رد میشدم ،یکی از بجه هایی که فقط از نظر ظاهر همو میشناسیم و همکلاسی هستیمو دیدم و هوس کردم باهاش احوال پرسی کنم. همینجوری بش گفتم : عزیزم تو با فلانی آز داری؟ گفت آره.گفتم :ببین تو آز 3دو تا لیساژو اولش بیضی میشد نه؟ گفت آره ....گفتم آخی ،من فک کنم یکیش دایره میشد ...گفت نه اون سومیش بود...دیگه از یه در دیگه حرف زدیم و بای یای کردیم و تقریبا یه دو متری از هم دور شدیم  که یهو برگشت ،منم همینجوری برگشتم که ببینمش که دیدم میخواد اسممو صدا کنه ولی خب نمیدونه...گفتم جونم کاری داشتی؟ گفت آره ،استاد جلسه پیش ازم نمره کم کرده که آز 3 ،نموداراشو رسم نکرده بودم حواست باشه! برگشتم کتابخونه و با مهدیه با هم نمودارارو رسم کردیم.به مهدیه گفتم 4 نشیم ینی دیگه دیگه ....

اول ساعت باید گزارش کار رو تحویل میدادیم...اتفاقا برعکس همیشه که گروه آخر بودیم،این سری آزمایشمون از همه زودتر هم تموم شد.رفتیم که تصحیح گزارشکارا رو ببینیم که دیدم نوشته آز3 و 4،  4/4! اونم بخاطر اینکه مرتب و کامل نوشته بودیم....خداروشکر...ممنون که نیگام میکنی خدا!

سوژه وطنی!

فاطمه.ع | شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ | 12:52

این سوتی رو همین الان که تو راه بودم که از یونی بیام خونه گرفتم:

طرف نوشته:"من که دارم میرم چرا حلم میدی؟"

ای سلسله جبال نمک! سواد هم خوب چیزیه...!

مشخصات وب
روزهای من یک روز پروانه خواهم شد .بگذار زندگی هرچه می خواهد پیله کند...

  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • ایمیل
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • زبان آبادی
  • مطبخ رویا
آرشیو وب
  • شهریور ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • آرشيو
برچسب ها
  • کتاب (16)
  • ادبیات آمریکا (3)
  • روانشناسی (2)
  • داستان کوتاه (2)
  • ادبیات کلاسیک (1)
  • ادبیات ترک (1)
  • ادبیات اسپانیا (1)
  • ادبیات کلمبیا (1)
  • ادبیات ایرانی‌ (1)
  • متافر (1)
  • رز گمشده (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای روزهای من محفوظ است .