روزهای من

روزهای یه زندگی نه خیلی عجیب نه خیلی غریب...معمولی معمولی

فاطمه.ع | پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲ | 22:29
بود ...؛

دیگر هرگز نخواهد بود؛

به خاطر بسپار ...!

«پل آستر»



درون اینه ها درپی چه می گردی ؟ بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

بیا ز سنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمی داند

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه کن

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری ؟

خانه خدا سنگ است

به قصه های غریبانه ام ببخشایید

که من که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور

دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد

چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم

دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

از آن که عاقبت کار جام با سنگ است

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟

درون اینه ها در پی چه می گردی ؟

فوت شاه!

فاطمه.ع | پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲ | 5:2

مریم یه روزی نزدیک امتحانای خرداد بود که بهم اس ام اس داد برا کلاسای فتوشاپ اسمتو بنویسم یا نه؟منم از اونجایی که اسممو همه جا مینویسم و دیقه ی نود تصمیم میگیرم برم یا نه ،گفتم بنویس. تقریبا دوهفته پیش باهام تماس گرفتن که کلاسا از شنبه شروع میشه.اونقد صدای طرف با انرژی بود که من هم نتونستم بهش بگم اسم منو خط بزن.گذشته از این حرفا یادم اومد تقریبا فتوشاپ لازمم برا کارای مربوط به شرکت.

شنبه که رفتم سر کلاس ،دو کلاس 15 نفری بودیم.و قرار بود،توی کل دوره باشیم 30 نفر.دو روز بعد مربیمون اومد و گفت باید ازتون آزمون بگیریم چون بهمون گفتن باید 20 نفر بمونن.اونقد از این حرکت غیر اخلاقی بدم اومده بود که نگو. من تقریبا اینجور وقتا ساکتم و اعتراض نمیکنم اما این روزا از خودم هم بی اعصاب بودم، یکم کولی بازی راه انداختم که یعنی چی؟چرا از همون اول فکرشو نمیکنین و از اینجور حرفا. تازه با اون کلاسای چرتشون که از سر و ته کلاس 3ساعته بزنن،نیم ساعتش مفیده!

حالا امتحانش هم مبانی رایانه کار بود. روز قبل از امتحان یه کم سوال از نت گرفتم دیدم هی دل غافل! از اونجایی که رشته مون نیس تخصصی تره، کلا چیزی از این جور مفاهیم تو دیتابیسمون نیست. عصرش رفتم از کتابخونه کتاب گرفتم و تقریبا تا نزدیک صبح می خوندم. خب دیگه معلومه که قبول شدم.

یه هفته اول کلاسا یه کم گرافیک دستی داره. آخ که دلم برا نقاشی کشیدن تنگ شده بود. از افتخارات بنده اصلا اینه که همیشه هروقت دوستام از زنگ هنر مینالیدن من خیلی با علاقه نقاشیای خوشمل میکشدیم و حرص همه در می اومد.حالا تموم شد این تکالیفمون عکساشو تو یه پست دیگه می ذارم.توی کلاس چند تا از بچه های سال پایینی دانشگاه هم هستن که خیلی باحال و با مزه ان و الان دیگه مثل روزای اول کلاس برام خسته کننده نیست.

خلاصه یه هفته نرفتم شرکت و میرفتم کلاس فوت شاه! یهو یه روز صبح تو راه کلاس بودم که گوشیم زنگ خورد:خانم بیا شرکت،کجایی؟کلی کار داریم! گفتم :آقای مهندس کدا رو دیدن؟ میگه:آقای مهندس کیه؟مهندس مسافرته.بیا بابا داریم هاستا رو منتقل میکنیم ... یعنی عملابیگاری شروع شده بود!

الان دو روزه که دوباره شرکت رفتن رو با مریم شروع کردیم. مریم رو نمیدونم ولی من اونقد کارم روتینه که وسطاش قاطی میکنم . هی باید بک آپ بگیرم،منتقل کنم ،اسم عوض کنم و ...تاره مثلا دیروز همینجوری بیخودی سرور یه ساعت زد تعطیل شد. من هم مجبور شده بودم با کار فرمام هی درمورد مسائل اقتصادی و امور مالی صحبت کنم.همیشه بحث از اینجا شروع میشه که کارفرمام میپرسه:شما چقد دیگه از درستون مونده؟ فکر کنم با دیروز دفه سومه که میپرسه. بعد ساکت میشه.بعد من یه سوال در مورد دانشگاه اون قدیم قدیما که اون توش درس میخونده میپرسم و آخرش بحث به ضایع شدن رشته کامپیوتر با گرفتن همه جور دانشگاه ،کسادی شدید بازار، اینکه رشته مون از همه ی رشته ها سخت تره،کار بیشتری داره اما درآمد کمی داره،و مسائلی این چنینی ادامه پیدا میکنه و اگر من شانس بیارم سرور دوباره وصل میشه و کله ها میره تو کامپیوترشون دوباره و سکوت برقرار میشه. حالا مثلا دیروز این اتفاق دوباره افتاد ولی من چون روزه بودم حسابی داشتم چرت و پرت میگفتم.خودم میفهمیدم دارم پرت و پلا میگم ولی اونو هم نمیدونم فهمید یا نه.

باشگاه رو هم بخاطر رمضون تعطیل کردم. ساعت قبل افطارشو دوست داشتم که تشکیل نشد، بعد افطار که دیگه حوصله اش نیست. توی باشگاه هم تازگیا با یه دختر خانوم خیلی خوشمل به اسم پریا خانوم دوست شدم. پریا 13سالشه . و تقریبا جزو معدود دوستای منه که از خودم کوچیکتره. امیدوارم بتونم براش دوست خوبی باشم . از خصوصیاتش با انرژی بودن و همیشه آنلاین بودنشه. دو روز از آشناییمون نگذشته بود که ایمیلمو، آدرس وبلاگمو گرفت.اتفاقا خودشم وبلاگ داره. تبادل لینک هم کردیم و حالا که باشگاه نمیرم ،ایمیلی اوضاع باشگاه رو چک میکنم.

برنامه هام همش قاطی پاتی شده. شاید تنها برنامه ای که برای تابستون داشتم و الان دارم اجراش میکنم، نرفتن به دانشگاهه...

نماز روزه ها قبول،التماس دعا


فاطمه.ع | جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ | 4:48

عمر ویران
---------------------
دیوار, سقف, دیوار
ای در حصار حیرت زندانی
ای درغبار غربت قربانی
ای یادگار حسرت و حیرانی
برخیز
ای چشم خسته دوخته بر دیوار
بیمار, بیزار
تو رنگ آسمان را
از یاد برده ای
از من اگر بپرسی
دیریست مرده ای
برخیز
خود را نگاه کن به چه مانی
غمگین درین حصار به تصویر
ای آتش فسرده
ندانی
با روح کودکانه شدی پیر
یک عمر میز و دفتر و دیوار
جان ترا سپرد به دیوان
پای ترا فشرد به زنجیر
برخیز
بیرون از این حصار غم آلود
جاری است زندگانی جاری است
دردا که شوق با تو غریبه است
دردا که شور از تو فراری است
برخیز
در مرهم نسیم بیاویز
هر چند زخم های تو کاری است
آه این شیار ها که پیشانی است
خط شکست هاست
در برج روح تو
کزپای بست روی به ویرانی است
خط شکست ها ؟
نه که هر سطرش
طومار قصه های پریشانی است
ای چشم خسته دوخته بر دیوار
برخیز و بر جمال طبیعت
چشمی مان پنجره وکن
همچون کبوتر سبکبال
خود را به هر کرانه رها کن
از این سیاه قلعه برون آی
در آن شرابخانه شنا کن
با یادهای کودکی خویش
مهتاب را به شاخه بپیوند
خورشید را به کوچه صدا کن
برخیز
ای چشم خسته دوخته بر دیوار
بیمار
بیزار
بیرون ازین حصار غم آلود
تا یک نفس برای تو باقی است
جای به دل گریستنت هست
وقت دوباره زیستنت نیست
برخیز

فاطمه.ع | جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ | 4:39

نگاهت مي‌كنم خاموش و خاموشي زبان دارد
زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد
چه خواهش‌ها در اين خاموشيِ گوياست، نشنيدي؟
تو هم چيزي بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد

رمضان الکریم

فاطمه.ع | پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ | 16:6
خدا گوید:

تو ای زیبا ترین از خورشید زیبایم،

تو ای والاترین مهمان دنیایم،

بدان آغوش من باز است .

شروع کن...

یک قدم با تو،تمام گامهای مانده ات با من...

رمضان ماه مهمانی خدا مبارک

"التماس دعا"

بلیز

فاطمه.ع | سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۲ | 15:53




نام کتاب : بلیز

نام نویسنده : استفن کینگ

نام مترجم : سید جواد یوسف بیک

نام ناشر: افراز

استیون کینگ رمان بلیز را در اوایل دوران نویسندگی اش نگاشته است.اما به هر روی، در این رمان فضایی مهیا شده تا کینگ نگاهی صریح تر به اتفاقات مشمئز کننده ،منزجرکننده، آزار دهنده و ...به طور کلی هراس انگیز زندگی انسان ها داشته باشد.این گونه اتفاقات ، در داستان های کینگ ، اغلب در جامعه ی آمریکا و در برخی مواقع در جامعه ی جهانی به وقوع می پیوندد. اما کینگ در رمان بلیز نگاهش را مشخصا متمرکز بر جامعه ی آمریکایی کرده است؛ و با توجه به گفته ی خود او تلاش کرده تا زمان مشخصی را برای وقوع داستان ارائه ندهد، چرا که به واقع قصد داشته تا این مطلب را بیان کند که این اتفاقات، هر روزه در چنین جامعه ای رخ میدهد. از این رو می توان رمان بلیز را یک شناسنامه کامل از فرهنگ آمریکایی دانست.



ص350:
.... همیشه در دنیا احمق هایی وجود دارند و دلیل این امر آن است که یک وقت دنیا خالی از احمق نماند.
جورج به سراغ بلیز رفته بود چراکه او یک احمق بی ادعا بود.در واقع بلیزدل یک دهاتی نفهم به شمار می آمد. او یک وسیله بود، یک ابزار و در طول سالهایی که آن دو با یک دیگر بودند، جورج با همین دید به او نگاه کرده و از او استفاده مینمود.اما هیچ گاه از او به شکل بدی استفاده نمی کرد. جورج همچون نجار ماهری بود که ابزار خوب را دوست می داشت...ابزاری که هرگاه به آنها احتیاج داشتی، درست کارشان را انجام می دادند.جوج به بلیز اعتماد داشت...جورج تصور میکرد که اگر روزی به بلیز بگوید:" تو باید از بالای آن ساختمان پایین بپری ،چراکه این شیوه ی ماست..."او این کار را میکرد.در واقع بلیز کادیلاک نداشته ی جورج بود، ماشینی که برای جاده های ناهموار، کمک فنرهای خوبی داشت.

فاطمه.ع | سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۲ | 12:13

خــدایا دلتنگ شده ام به اندازه آسمانت!

دیروز آرزو داشتم

ای کاش می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد،

اما امروز فهمیدم اتفاق هم که بیفتد

باز من  زندگی خواهم کرد... .

فاطمه.ع | یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۲ | 10:18

مرگ تاریکی نیست! رمز تاریکی مرگ، لحظه ی آن مژه بر هم زدن و چشم گشودن به جهانی دگر است! لحظه ی شوق به معبود رسیدن شاید...مرگ آغاز دگر زیستن است.

مامان بزرگ عزیزم روحت قرین رحمت باری تعالی و از دریای بیکران عنایات الهی متنعم باشد.

جهالت

فاطمه.ع | سه شنبه ۴ تیر ۱۳۹۲ | 11:57


 پیش‌گفتار کتاب :

"میلان کوندرا نویسنده‌ای بی‌هنگام است و چارچوب‌ناپذیر و بیش‌تر از همه‌ی نویسندگان معاصر و مانند اکثر نخبگان ادبیات داستانی معاصر جهان، امروزین است و فرزند زمان خودش.

برای شناخت درست کوندرا پیش از همه باید اروپایی بود یا با سیر تحول اندیشه – به معنای عام – در اروپا آشنا بود. کوندرا یکی از معدود نویسندگان معاصر اروپاست که بار تحول مدرنیته و ماحصل واقعی آن بر دوشش سنگینی می‌کند و سنگینی و سبکی هستی از این منظر را به بهترین و بدیع‌ترین زبان در قالب ادبیات داستانی بیان می‌کند. شاید یکی از دلایل موفقیت جهانی وی را هم بتوان همین زاویه‌ی دید دانست. چرا که انسان امروز در هر منطقه‌ای از دنیا به هر حال از مدرنیته و چالش‌های آن با سنت و دید انتقادی نسبت به آن متأثر است.

برخی از منتقدان ادبی، آثار کوندرا را رمان‌های فلسفی و برخی این خصیصه را نقطه ضعف آثار او دانسته‌اند. اما آن‌چه مشخص است، کوندرا در آثارش سؤال‌هایی را مطرح می‌کند و در پیوند با روند قصه، پاسخ‌هایی را بیان می‌کند که حوزه‌ی فرهنگی اروپا برای آن‌ها یافته است. این پرسش‌ها گاه آن‌چنان بار معنایی عمیقی می‌یابند که وارد حوزه‌ی پدیدارشناسی فلسفی می‌شوند. اما در کل، همگی تفکربرانگیزند و در محدوده‌ی پرسش از وجود قرار می‌گیرند. اگر به مسیر داستان‌های کوندرا در زمان خطی نگاهی بیاندازیم، روند شکل‌گیری این تفکر فلسفی یا به قولی «فلسفیدن» به‌خوبی مشهود است و هرچه به آثار متأخرش می‌رسیم، ظهور این مایه جدی‌تر می‌شود. به صورتی که در چهار اثر آخر او، روند قصه در حول و حوش یک مفهوم و تعابیر گوناگونش می‌گذرد: جاودانگی، آهستگی، هویت و جهالت.

کوندرا زندگی خود را با دیدن دو روی سکه‌ی مدرنیته سر کرده است و جزء نسلی از اروپای شرقی است که کودکی خود را با یورش تانک‌های نازی، جوانی خود را با بحران‌های اقتصادی بعد از جنگ زیر حکومت توتالیتر کمونیستی و میان‌سالی خود را با یورش تانک‌های روسیه‌ی شوروی گذرانده است و همین چالش‌های نفس‌گیر، عمق شک فلسفی و تعلیق واقعیت و حجاب حقیقت را در آثار او به اوج رسانده است."

جهالت (1)

پس‌زمینه‌ی ماجراهای داستان جهالت «نوستالژی» است: درد ناآگاهی. ایرنا و یوزف (دو شخصیت اصلی داستان) پس از یک مهاجرت طولانی به وطن باز می‌گردند و به یک‌دیگر برمی‌خورند. آن‌چه همواره در دوران مهاجرت آن‌ها را آزار می‌دهد «نوستالژی» است: دانستن این که از آن‌چه دور از آن‌هاست بی‌خبرند. کوندرا در این داستان گذری به داستان «ادیسه» می‌زند: "حماسه‌ای که بنیان‌گذار نوستالژی شد و در اوان زایش فرهنگ باستانی یونان به دنیا آمد. اولیس بزرگ‌ترین ماجراجوی تمام اعصار، به جنگ «تروا» رفت و ده سال جنگید و سپس شتافت تا به سرزمین مادری‌اش «ایتاکا» برگردد. اما دسیسه‌ی خدایان سفرش را طولانی کرد. 3 سال اول سفر پر از ماجراهای خارق‌العاده بود و سپس، به عنوان گروگان در کنار پری‌ای به نام «کالیپسو» سرکرد که چنان عاشق و گرفتار اولیس بود که نمی‌گذاشت او را ترک کند. در طول 20 سال غیبت اولیس اهالی ایتاکا (زادگاهش) خاطرات زیادی از او را در یاد نگه داشته بودند اما دل‌تنگش نمی‌شدند. در حالی‌که اولیس درد دل‌تنگی را احساس می‌کرد هر چند چیزی به یاد نمی‌آورد. "کوندرا با بیان این داستان این حقیقت را بیان می‌کند: "حافظه برای این که خوب عمل کند نیازمند تمرین مداوم و بی‌وقفه است، خاطرات اگر گاه‌گداری در گفت‌وگوهای میان دوستان برانگیخته نشوند، از بین می‌روند. هم‌وطنان مهاجری که دسته‌دسته جمع می‌شوند و داستان‌هایشان را تکرار می‌کنند مانع فراموشی آن‌ها می‌شوند. اما آن‌ها که هم‌وطنانشان را مرتب نمی‌بینند در فراموشی سقوط می‌کنند. اولیس هم هرچه بیش‌تر غم غربت می‌خورد، بیش‌تر فراموش می‌کرد. چرا که غم غربت فعالیت حافظه را تقویت نمی‌کند، خاطرات را برنمی‌انگیزد. به خودش اکتفا می‌کند، به احساس خودش."

اولیس پس از بازگشت به موطن خویش، خود را ناچار به زیستن با مردمی می‌بیند که هیچ چیز از آن‌ها نمی‌داند. اولیس که در 20 سال غیبتش به هیچ چیز جز بازگشت نیاندیشیده است، به محض بازگشت شگفت‌زده متوجه می‌شود که "جوهره‌ی زندگی‌اش، کانونش، گنجینه‌اش را در خارج از سرزمین مادری یافته است، در آن بیست سال جهان‌پیمایی."

ایرنا –شخصیت زن داستان- در ابتدای ورود به زادگاهش پس از بیست سال با ورق زدن سررسید حاوی نشانی‌ها، دوستان قدیمی خود را پیدا کرده و آن‌ها را ملاقات می‌کند. ایرنا با خود می‌اندیشد: " آیا می‌توانم خود را در خانه احساس کنم و دوستانی داشته باشم؟ " او به عنوان دختر جوان معصومی از آن‌جا رفته و اکنون یک زن بالغ برگشته است. زنی که زندگی‌ای پشت سر دارد، زندگی دشواری که به آن می‌بالد. می‌خواهد همان باشد که هست. ایرنا می‌داند که آن زن‌ها یا او را می‌پذیرند با تجربیاتی که در آن سال‌ها پشت سر گذاشته، با اعتقاداتش و با نظراتش، یا او را پس می‌زنند. با شناخت بر این‌که در موطنش شرابِ خوب نمی‌نوشند، بطری‌های بوردوی قدیمی سفارش می‌دهد و می‌خواهد با بهترین روشی که می‌شناسد مهمان‌هایش را غافلگیر کند. می‌خواهد جشن بگیرد و دوستی‌هایش را تازه کند. اما دوستانش ناآسوده بطری‌ها را نگاه می‌کنند و چیز دیگری سفارش می‌دهند. "او متوجه می‌شود که احمقانه چیزی را به نمایش گذاشته که به جای تازه کردن دوستی‌ها آن‌ها را از هم جدا می‌کند: غیبت طولانی‌اش، عادت‌های خارجی‌اش و اعتماد به نفسش. دوستان قدیمی او نیز به دوران غیبت او بی‌توجهی نشان می‌دهند چون می‌خواهند این بیست سال زندگی او را قطع و جدا کنند. انگار می‌خواهند گذشته‌ی دورش را به زندگی کنونی‌اش بخیه بزنند. انگار که ساعدش را قطع کنند و دست را مستقیم به آرنج بچسبانند. انگار که ساق پایش را قطع کنند و زانو را به مچ پا پیوند بزنند."

بعدها ایرنا برای دوست فرانسوی‌اش چنین سخن می‌گوید: "می توانم دوباره در میان آن‌ها زندگی کنم اما به شرط آن که همه‌ی آن چیزهایی که با تو، با شما، با فرانسوی‌ها تجربه کرده‌ام، در یک مراسم مقدس دود شود و آن زن‌ها (دوستان هم‌وطنش) جام‌های آب‌جو را بالا بگیرند و با من آواز بخوانند و دور این توده‌ی آتش برقصند. برای این‌که مرا ببخشند، برای این‌که پذیرفته شوم، تا دوباره یکی از آن‌ها باشم، این بهایی است که باید بپردازم."

«جهالت» سرشار از لحظاتی است که در آن قهرمان‌های داستان، اولیس‌وار، غم غربت را در وطن احساس می‌کنند.

یوزف – شخصیت مرد داستان – پس از بازگشت به وطن به گورستان شهر زادگاهش می‌رود. همان‌جا که سی سال قبل تابوت مادرش را دیده است. تعداد نام‌های جدید روی سنگ قبر گیجش می‌کند و متوجه می‌شود که برخی از نام‌ها به اشخاصی تعلق دارند که تا آن زمان گمان می‌کرد زنده‌اند. آن مردگان او را آزار نمی‌دهند. آن‌چه آزارش می‌دهد این است که هیچ خبری از مرگ آن‌ها دریافت نکرده است. او به این حقیقت تلخ پی می‌برد که فقط برای احتیاط نبوده است که از نوشتن نامه برای او دست کشیده‌اند: او از نظر آن‌ها دیگر وجود ندارد.

هر دو قهرمان داستان پس از بازگشت متوجه می‌شوند که جهل ناشی از نبودن بین هم‌وطنان همانند دردی آن‌ها را وادار به ترک وطن می‌کند. آن‌ها متوجه می‌شوند که مدت‌هاست که مرده‌اند و حتی زبان و فرهنگ دوستان و هموطنان قدیمی برایشان دور و ناآشناست. مهاجرت آن‌ها را از ریشه دور کرده است و حافظه یاری‌شان نمی‌دهد.

«جهالت» پیوسته در حال پرسیدن این سؤال است: آیا بازگشت به وطن تنها راه حل غلبه بر نوستالژی غم‌انگیز غربت است؟...



ص167:

میلادا سکوت را نشکست، و ایرنا ادامه داد:

-"در سن پایینی ازدواج کردم، فقط برای این که از مادرم فرار کنم .اما دقیقا به همین دلیل، یک تصمیم اجباری بود و حقیقا اصلا آزادانه نبود. از آن بدتر، به خاطر این که می خواستم از مادرم فرار کنم ، با یکی از دوستان قدیمی اش ازدواج کردم . برای این که در حقیقت تنها کسانی که میشناختم ،اطرافیان مادرم بودند. طوری که حتا بعد از ازدواج ، تحت سلطه بودم."

-"چند سالت بود؟"

-"فقط بیست سالم بود. و از آن به بعد دیگر دیگران درباره ی همه چیزم تصمیم گرفتند. در آن لحظه اشتباهی کردم که توضیحش مشکل است، غیر قابل درک است، اما لحظه ی تعیین کننده ی تمام زندگی ام بود و دیگر هرگز نتوانستم به عقب برگردم."

-"اشتاهی بازگشت ناپذیر در سن و سال جهالت"

-"بله"

-"در همین سن است که آدمها ازدواج میکنند ،اولین بچه شان را می آوردند، شغل خودشان را انتخاب میکنند . یک روز خیلی چیزها را می فهمند و درک میکنند، اما دیگر خیلی دیر است ،چون زندگی شان در دوره ای شکل گرفته که مطلقا هیچ چیز نمی دانند."


ص131

حال آن دو نفر را تصور میکنم که پس از سالهای بسیار، باز همدیگر را ببینند. در زمان های دور ، همدیگر را بسیار دیده اند و حالا گمان میکنند که با یک تجربه ، با یک رشته خاطرات مشترک ، به هم پیوسته اند.

خاطرات مشترک؟ سوءتفاهم دقیقا از همین جا شروع می شود: خاطراتِ مشترکی ندارند؛ آن دو نفر ، از گذشته دو یا سه موقعیت کوتاه را ذخیره کرده اند،اما هر کدام خاطرات خودشان را دارند؛ این خاطرات به هم شبیه نیستند؛ به هم نمی خورند؛ حتا از نظر تعداد قابل مقایسه نیستند: یکی از آنها دیگری را بیشتر به یاد دارد تا آن دیگری او را ؛ اول به خاطر آن که ظرفیت حافظه ی هر فرد با دیگری فرق می کرد( که این برای هر کدام از آن دو پاسخ قابل قبولی است )، اما علاوه بر آن (و پذیرفتن این یکی دشوارتر است) به خاطر آن که اهمیت شان برای همدیگر یکسان نیست. ... از همان لحظه اول، ملاقات آن ها با یک نابرابری ناعادلانه و آشفته برچسپ شده است.


کتاب

مشخصات وب
روزهای من یک روز پروانه خواهم شد .بگذار زندگی هرچه می خواهد پیله کند...

  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • ایمیل
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • زبان آبادی
  • مطبخ رویا
آرشیو وب
  • شهریور ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • آرشيو
برچسب ها
  • کتاب (16)
  • ادبیات آمریکا (3)
  • روانشناسی (2)
  • داستان کوتاه (2)
  • ادبیات کلاسیک (1)
  • ادبیات ترک (1)
  • ادبیات اسپانیا (1)
  • ادبیات کلمبیا (1)
  • ادبیات ایرانی‌ (1)
  • متافر (1)
  • رز گمشده (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای روزهای من محفوظ است .