روزهای من

روزهای یه زندگی نه خیلی عجیب نه خیلی غریب...معمولی معمولی

سوتی دو طرفه!

فاطمه.ع | چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۱ | 23:8

 

 

دیشب کلاس طراحی وب داشتیم که تشکیل نشد.با دوستم رفتم سایت تا با هم یه کمی رو پروژه ی وبمون فکر کنیم. یهو دیدم ای وای من !من که سیم آداپتور لپ تابمو نیاوردم. جای میز لپ تابا ،یکی از همکلاسیامون بود که هم ورودی ماست ولی خب کلاساش با من فرق میکنه.ازش خواستم سیم شارژرشو بهم بده تا لب تاپمو شارژ کنم...بماند که چون نزدیکش نشسته بودیم هی این رفیقاش میومدن و با هاش سلام و علیک میکردن تا علاوه بر احوالپرسی سر از کار ما درآرن و فضولی کنن ...کارم تموم شد و شارژرمو بهش دادم که یهو ازم یه سوالی در مورد گزارش پروژه پرسید...منم یه لحظه فکرم رفت جای گزارش هوش مصنوعیم...کلی براش توضیح دادم که من چی نوشتم و چه جوری الگوریتماشو پیاده سازی کردمو...از همه توپ تر یارو ازم پرسید:"شما چه سایتایی برای سرچ رفتین؟" منم گفتم:"چون مسئله اش خیلی معروفه سایت ایت پازل بیشتر رفتم بقیه رو هم یادم نیست..." خدایا!

با رفیقم اومدیم پایین تو ایستگاه سرویسای دانشگاه که یادم اومد ای دادِ بیداد...یارو ازم داشت گزارش پروژه ی طراحی الگورتمشو می پرسید نه هوش مصنوعیشو...بعدش هم چرا از من پرسید که شما گزارشتونو فرستادین؟ چرا وسط توضیحای من نگفت :"چی میگین شوما ؟اصلا منظورتون چیه؟" چرا من یه لحظه جوگیر شدم کل الگویتمو واسه یارو توضیح دادم .اونکه فقط یه سیم شارژر لب تاپشو بشتر بهم نداده بود،می تونستم با دادن سیم شارژر گوشیم ،مثلا جبران کنم یا یه برگه ت..ق..ل..ب!البته این دو راه زیادشه همون از این به بعد سلام علیک کردن ،بسه براش...!

حالا نمیدونم یارو فهمیده من چه سوتی دادم ؟یا مثلا خودش فهمیده من طراحی ندارمو ترم پیش با بدبختی پاس کردم؟ یا دانشگاه رو پر کرده که این یارو(اینجانب)یوله و هول ...هرچی بپرسی ازش یه چیز دیگه میگه...!؟!؟ اصلا یه وضعی...

کلا جفتمون سوتی بودیم از نوع توووووپش.

تسلیت

فاطمه.ع | جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱ | 9:51
شب ۴شنبه زلزله ی ۵ونیم ریشتری ،زیرکوه و زهان نزدیک بیرجند رو لرزوند.از شدتش ما هم لرزیدیم.

بنا بر تازه ترین گزارش های رسیده از ایران، در زمین لرزه زهان ۸ نفر کشته و حدود ۲۰ نفر زخمی شده اند.جراید

شادی همه جا پشت در است...

فاطمه.ع | جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱ | 9:51

سلام سلام صد تا سلام ...دِرِرِم دِرِم رِم....!

پایان یه هفته پر از استرس و دغدغه،دعوا و درگیری های خونین،سرماخودردگی و در بستر بیماری بودن،و روز دانشجو مبارک.گفتم دانشجو یادم اومد تو این هفته بیزار شدیم از دانشجو بودنمون ولی خب عیب نداره،این جزو خاطراتشه!

شنبه که امتحان پایگاه داشتیم.بعدش هم من سرماخوردم،از کسی که بیاد همینجا عذرخواهی کنه از بس که عزیره که من نتونستم از روبوسی باهاش ،بااین حال که سرماخورده بود بگذرم.ای بی ادب عزیز!

دیروز ساعت ۱۲ امتحان نظریه داشتیم .البته قبلش هم کلاس استاد خُسی بود که من و ۴نفر دیگه از هم ورودیهامون رفتیم سرکلاس.

 من که تو این هفته خونه نشین شده بودم،عصر رفتم باشگاه.خیلی چسبید.بیشتر از هر وقت دیگه ای.همینجوری ورزش میکردم ،لبخند میزدم ،این مربیمون نیگام میکرد و میخندید.

بعدش اومدم خونه و با داداشی رفتیم نمایشگاه کتاب که یه شب مونده به آخرش بود...قبلش مامان بم میگفت:میخوای کتاب خاصی بخری؟...میگم نه شما اگه کتابی میخواین بخرم؟!!....میگه:نه من که وقت نمیکینم...ولی میدونستم ته دلش میخواست براش کتاب بخرم .

نمایشگاه خیلی شلوغ بود.هرکتابی هم که میدیدیم،داداشی میگفت:"بیخیال...ولش کن..از این نویسنده مگه تاحالا خوندی...به درد نمیخوره...بیخیال شو جون من...بیا بریم جلوتر..مامان که وقت نمیکنه کتاب بخونه...مامان که از این جور چیزا نمیخونه..." داداش غرغرو هم نعمتی است!

رسیدیم به یه غرفه که کتابای داستایوسکی رو داشت.داداشی گفت:"نگو که میخوای برا مامان از ادبیات روس بخری..." .منم جنایات و مکافات رو ورداشتم ورق میزدم که ،غرفه داره همچین با ذوق اومد برام کتاباشو معرفی میکرد. من اسم چند تا کتاب جدید رو گفتم که نداشت.طفلک!گفتم این جوونو ناامید نکنم.همیجوری داشتم کتاباشو میدیدم که چشمم خورد به چشمهایش.از بزرگ خان علوی.البته تقریبا کتابای معروف بزرگ رو داشت .من هم ازش کتاب گیله مرد رو برا مامان خریدم.یکمی هم جلوتر کتاب پیرمرد و دریا ی همیگوی رو خریدم.تا بحال ازش چیزی نخوندم...با داداشی غرفه کتابای دانشگاهی هم رفتیم...چند تا کتاب دیدیم.بلیز استفین کینگ،طاعون کامو،چندتا کتاب برا هدیه،دوتا کتاب شوتوکان و کتاب صرف افعال بشقل برا علی...مجبور شدیم بن بخریم.اومدیم که بخریم سیستم های کارتخوانشون جواب نمی داد.ماهم فکر میکردیم شب آخر نمایشگاهه.گفتیم خدایا ما موندیم خودت و این بن ها! که خب خداروشکر یه چن دیقه بعد درست شد.غرفه داره هم بهمون گفت که فردا یعنی امروز هم نمایشگاه هست...

پربرکت هم بود این وقت.یه ۲۰۰تا از دوستای داداشی رو دیدیم،پوشا جان من هم دیدیم(پشتیبان من تو کانون فرهنگی زمان کنکورم)...

کلا نمایشگاه امسال خیلی خوب نبود،خیلی شلوغ بود،خیلی از ناشرا نیومده بودن،و از همه بدتر کتابا خیلی گرون شده بود.یه کتاب از ایشی گورو ورداشتیم ،فروشنده اش میگفت از چاپ اردیبهشتش ،سه تومن گرون تر شده!رمان دست میزدی ۳۰ تومن...

از نمایشگاه که اومدیم بیرون ،اونورتر ،فستیوال پخت غلور نذری بود... اول پخت بود ،نتونستیم مهمون شیم!خیلی باحال بود .آشپزا با هم نوحه میخوندن و دیگاشون هم میزدن.مردم هم میتونستن برن و هم بزنن.خدا قبول کنه.



به هرحال لحظه های خوب هم تو زندگیمون زیاده.فقط باید قدرشو دونست.

شادی همه جا پشت در است           در گشودن هنــــــــــــــــــر است.

 

بی نام

فاطمه.ع | پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۱ | 0:23

تو تعطیلات تاسوعا و عاشورا،داداشیا با مامان از تهران اومدن بیرجند...دلم برا داداشی خیلی تنگیده بود...همین طور برا علی ...یه حسی بهم میگفت که این سفرش یه کمی فرق میکنه!

جمعه با بابا رفتیم فرودگاه دنبالشون...اولش که تقریبا مثل همیشه بود...یه کمی خنک...اما بعدش تو ماشین که نشستیم خیلی گرم گرفت و مهربون بود...شب تاسوعا میخواستیم بریم عزاداری،تو راه توی یه ترافیک موندیم و خیلی خسته کننده شده بود،که پیچیدیم تو فرعی ،علی یهو گفت من مامان بزرگو خیلی وقته ندیدم ،بریم خونشون...خلاصه رفتیم خونه مامان بزرگم...آخ دلم براش خیلی تنگ شده بود...همینجور صدای طبل و زنجیر هیئتا میومد و ما تو خونه مامان بزرگمون نشسته بودیم.علی هم هی خاطره های بچگی رو مرور میکرد...

تاسوعا و عاشورا هم بیشتر تو خونه بودیم و این دو روز رو سعی کردیم کنار هم باشیم...تا اینکه شب آخری که علی بیرجند بود،کلی باهام حرف زد و یه کمی دعوا کرد و اشک منو درآورد و بم میگفت :خیلی تنبلی میکنیا! اصلا به فکر نیستی... راست هم میگفت،کلا دیگه دل و دماغ ندارم.... ولی خب بازم حرفاش الانم که دارم مینویسم،تو گوشم می پیچه و بهم عذاب وجدان و یه کمی انگیزه میده!

امروز هم امتحان معماریمون بالاخره برگزار شد...سوالاش خوب بود،و خیلی آسون اگه روش سوالاشو میدونستیم....به هرحال مهم نیست چند میشم...مهم اینه که اصلا این درسو اونجوری که باید نفهمیدم!

مشخصات وب
روزهای من یک روز پروانه خواهم شد .بگذار زندگی هرچه می خواهد پیله کند...

  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • ایمیل
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • زبان آبادی
  • مطبخ رویا
آرشیو وب
  • شهریور ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • آرشيو
برچسب ها
  • کتاب (16)
  • ادبیات آمریکا (3)
  • روانشناسی (2)
  • داستان کوتاه (2)
  • ادبیات کلاسیک (1)
  • ادبیات ترک (1)
  • ادبیات اسپانیا (1)
  • ادبیات کلمبیا (1)
  • ادبیات ایرانی‌ (1)
  • متافر (1)
  • رز گمشده (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای روزهای من محفوظ است .