روزهای من

روزهای یه زندگی نه خیلی عجیب نه خیلی غریب...معمولی معمولی

غمگینی تا این حد...

فاطمه.ع | پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ | 15:45
سلام. از دیروز خیلی احساس خوبی ندارم. یه جور ترس،یه جور افسردگی و غمگینی...اعصابم خیلی داغونه! تو این مدت خیلی می خواستم جلو عصبانیتای گاه و بی گاهمو بگیرم و تا حدودی موفق هم شده بودم، اما بازم هم امتحانا ،تنها حالگیری های تاریخ بشر،دوباره داره شروع میشه. همه اش هم به خاطر تنبلی خودمه! ولی خب کاریش نمیشه کرد.فرصتاییه که رفته و الان هم غصه دوباره از دست دادنشون داره کلافه ام میکنه.خیلی دیشب باخودم کلنجار رفتم اما بدجوری داره گلومو فشار میده.حالم از این وضعم که ضغیف باشم و مردد به هم میخوره...اما خب صحبت کردن با یه رفیق همیشه کمک میکنه،دیشب که بدجوری نصفه شب با هما حرفیدم و الان هم با وبلاگ ...!

یه چیز دیگه هم باعث میشه مشکلاتمو فراموش کنم.فکر کردن به مسائل بزرگتر و مهمتر از امتحانم.امتحانا هم مهمه ،اما نه به قیمت جون آدمی زاد که این روزا تو مملکتم برای جمعه ای که خودشون هم میدونن هیچ ثمری نداره ،به زور دارن لاپوشونی می کنن.

هیچی نمیتونم بگم...جز اینکه این ایمیلی رو که امروز داشتم برا همه بذارم:


با سلام 
 


ضمن عرض تسلیت بمناسبت جانباختن تعدادی از هموطنان عزیزم در شمال غرب کشور در اثر زلزله شدید روز شنبه و آرزوی صبر و شکیبایی برای بازماندگان و داغدیدگان این واقعه دلخراش

می خواستم بنویسم ولی یک لحظه فکر کردم چرا حالا دارم می نویسم. نکنه بخاطر اینکه جانباختگان زلزله همشهری ها و همزبانان من هستند. از خودم پرسیدم آیا اگر این زلزله در استان دیگری در جای دیگر این کشور مصیبت زده بوقوع می پیوست آیا باز هم می نوشتم؟ به خودم جواب دادم آری باز هم می نوشتم و باید هم می نوشتم. چون الان که می فهمم چی به چیه باید بنویسم. از آخرین زلزله های شدیدی که در ایران می گذرد (زلزله بم  و بروجرد) چند سالی میگذرد. آن سالها من نه فهم و شعور امروز را داشتم و نه به ماهواره و اینترنت دسترسی داشتم تا بتوانم حداقل اخبار بدون سانسور را ببینم و بخوانم. مجبور بودیم به اطلاعات جهت داری که از رسانه میلی (اشتباه تایپی نیست ...) پخش می شد بسنده کنیم و دل خوش کنیم که بله دیگه امداد رسانی داره بخوبی انجام میشه و همه سازمانهای امدادی دارن کار خودشونو می کنن. غافل از اینکه تنها چیزی که در این مملکت برای مسئولین مهم نیست جان مردم بدبخته. همون مردمی که ولی نعمت هستند و صاحب مملکت هستند و هزار تا از این شعارهای دیگر. یادمه یکی از فامیلهایم از بازار تبریز گونی برنجی خریده بود وقتی باز کردند تویش یک کاغذ بود که نوشته بود تقدیم به زلزله زدگان بم. یا اینکه یادمه چطور چادرهای امدادی که از طریق سازمانهای بین المللی در اختیار ایران گذاشته بودند چجوری در بازار آزاد بفروش می رفت. بگذریم............

مروری بر وقایع دو روز گذشته
- زلزله در روز شنبه چند دقیقه مانده به ساعت 5 عصر بوقع پیوست و بفاصله 11 دقیقه زلزله دوم و در پی آن چندین پس لرزه که نزدیک بیست تای آنها بالای 4 ریشتر بودند.
- در همان ساعات اول رسانه های خارجی خبر از کشته شدن چندین نفر و زخمی شدن چند ده نفر دادند. ولی رسانه میلی کشور هنوز همه جا آرومه من چقدر خوشحالم.....
- اخبار زلزله در سرایر دنیا پیچید و همون شب نخست وزیر ترکیه تسلیت گفت و اعلام آمادگی کرد برای کمک و پشت سرش خیلی های دیگه از جمله خبرگزاری رویترز
- ساعت 9 شب اخبار شبکه 1 اعلام کرد زلزله نسبتا شدیدی رخ داده و با رئیس ستاد بحران استان آ.شرقی مصاحبه کرد که ایشان (آقای ساعی) حتی ساعت زلزله رو هم نمی دونستند و گفتند ساعت 4 بعد از ظهر بوده و هنوز هیچ خبری از خسارت احتمالی نرسیده.
-- رسانه میلی هم طبق روال خودش داشت توی سوریه و فلسطین و آمریکا و جاهای دیگه پرسه میزد تا اخبار موثق ؟؟؟؟ به مردم کشور بده.
-- از نیروهای بسیجی و خودسر و غیره هم که خبری نبود همه خواب بودند. بقول یک نفر اگر جلوی بازار تبریز تظاهرات میشد در عرض دو دقیقه همه چماقدارها میریختن و برای شکستن دست و پای مردم از هم پیشی می گرفتن حالا که زلزله بود همه خواب بودند. حق هم دارن اینها مسئول کتک زدن مردم هستند نه مسئول نجات مردم.
----- حضرات آیات عظام و ستونهای اسلام هم که شدیدا مواظب بودند از اعمال مستحبی ماه رمضان حتی یکی هم از دستشون در نره و مدام در رسانه میلی برای مردم از فضیلتهای این ماه می گفتند 
----- اینبار هم این مردم بودند که بداد مردم رسیدند و اگر خود مردم امداد رسانی نمیکردند معلوم نبود چی میشد. بقول مسعود پزشکیان نماینده تبریز از 8000 تخته چادری که حلال احمر داده معلوم نیست نیست چند تاش بدست مصیبت زده ها رسیده و بقیه کجا رفته؟؟؟؟
----بگذریم که رسانه میلی یکشنبه شب برنامه خنده بازار پخش میکرد.
----- بگذریم که مسئولین کشورهای خارجی ( همون جایی که همش کفره و مردمش نجس هستند و هیچ انسانیتی هم اونجا وجود نداره!!!!!!!) همون روز اول تسلیت گفتند و حتی پاپ هم تسلیت گفت ولی مسئولین خفته این مملکت 24 ساعت بعد تازه از خواب بیدار شدند.

----- بگذریم که حلال احمر ایران از قبول کمک خارجی امتناع کرد و خودش یک تنه میخواد به کمک مردم بده.
---- بگذریم که روز یکشنبه وزیر نه چندان محترم بهداشت تنها مشکل منطقه را دفن مرده ها اعلام کرد و وزیر باز هم نه چندان محترم کشور گفت همه چی آرومه و خوب پیش میره و آوار برداری تموم شده و بازسازی از همین امروز شروع میشه (فکر کنم مشکل هزیان گویی رئیس دولت به وزیرهاش هم سرایت کرده)

جهت اطلاع عرض کنم طبق اخبار موثقی که همین الان بنده از طریق آشنایان از روستاهای اطراف ورزقان بدست آوردم هنوز چندین روستا در زیر آوار و ریزش کوه مدفون هستند و دسترسی بهشون مقدور نیست. منبع مذکور از قول دهدار یکی از روستاهای ورزقان که حدود 5 کیلومتر با خود ورزقان فاصله داره و در طی تماس تلفنی با وی اظهار داشته که فقط آب و غذا بفرستید. دهدار آن روستا گفته فقط دو خانه در روستا سالم مانده و بقیه با خاک یکسان شده و بازماندگان فقط از طریق خوردن گندم تف داده شده که در مزارع موجود بوده و خوردن شیر یک گاوی که سالم مانده زنده مانده اند. بقول همین منبع تاکنون حتی یک نیروی امدادی هم به آنجا نرفته و حتی یک آمبولانس هم نفرستاده اند. مرده ها هم توسط خود اهالی دفن شده اند.
این وضع نزدیک ترین روستا به ورزقانه وای بحال روستاهای دوردست
گفته شده که نیروی انتظامی جلوی تردد مردمی که بصورت خودجوش قصد عزیمت و کمک به آن منطقه را داشتند گرفته و از منطقه خواجه به بعد اجازه تردد نمی دهد.

حالا وزیر کشور هی میگه همه چی تموم شده و همه چی آرومه. 

شاید هم واقعا‌ آرومه. شاید این زلزله یک فیلم هالیوودیه و واقعیت نداره؟؟؟

داشتم فکر میکردم اگر این سه هزار میلیاردی که بعضی ها نوش جان کردند اگر واقعا به خزانه کشور سنگینی میکرد و اضافه بود می توانستند در سه هزار تا از روستاهای متوسط و محروم کشور هر کدام یک بیمارستان کوچک و جمع و جور با پرسنل مجرب دایر کنند (هر روستا یک میلیارد تومان... واقعا حساب کردنش خیلی سخته؟؟؟) تا در تمامی مواقع و مواقع بحرانی دیگر اینگونه شاهد جان سپردن هموطنان عزیزمان نباشیم. هموطنانی که شاید خونشان به سرخی خون بعضی ها نیست.

دوستان لطفا کمک نقدی ارسال نکنید چون معلوم نیست از کجا سر در میاره. کمکهای جنسی در حال حاضر ارجحیت داره انشاالله بدست مستحقش برسه. خون دادن هم فراموش نشه مخصوصا اونهایی که مثل من خونشون -o هستش.

دست راست مسئولین بعضی از کشورها بر سر مسئولین بی کفایت بی لیاقت و بی شرم و بی حیای این کشور باد

گواهینامه

فاطمه.ع | پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ | 1:45

توی این هفته ،اتفاقای خوب زیاد افتاد از جمله اینکه با مهدیه و مامان و باباش ،رفتیم پارک و بدمینتون زدیم و خیلی صفا داد...یا اینکه مامان بزرگم اومد خونمون و الان پیشمونه...اما از اول هفته این امتحان رارندگی منو داشت میکشت ...یه عالمه استرس داشتم با خودم میگفتم که حتما دفه اول رد میشم....تا اینکه یه روز که با بابام رفتیم فروشگاه ،ازش با التماس زیاد خواستم که بزاره یکمی بشینم پشت فرمون تا توی خیابونای خلوت دور و بر تمرین کنم...خدایا !اونقد می ترسیدم که نگو ...اونم از کی ؟!از بابام!...دیگه دیگه ...دنده کشی بادم رفته بود...اما بابا خیلی بهم امید داد و گفت مطمئن باش اگه رد بشی ،فقط برا استرسته....همین حرف منو بیشتر آروم کرد....و این شد که با اینکه دیشب ،خواب میدیدم  که خراب میکنم و افسر پیاده ام میکرد،با اعتماد به نفس تمام که :"برو بابا ...اگه بیفتی هم که دنیا به آخر نمیرسه"، کنار افسر نشستم،با یه پارک دوبل و دور دو فرمونه ،قبول شدم...

خدارو شکر...از همینجا از دوستای گلم مهدیه .خ و مهدیه جون و همای گلم که زحمت کشیدن جلسه های تمرینی اومدن بام و مامانم ،ممنونم.(مثل این بچه خرخونا که رتبه خوب میارن تو کنکور یا تو المپیاد.."با تشکر از پدر و مادرم،معلمام و..."). حالا همچین هم کوهی نکندیم چون هر چه کنیم ،آدم گواهی نامه دار بدون ماشین مانند کارد و چنگال بدون چنگاله...(نه جون من حال میکنی تشبیه رو ...اینا همه اثر فارسی تو ترم تابستونه ها!باور کن) .فقط دیگه مونده یه دو جلسه آزاد دیگه که خواهشمندم باز هم این حقیر را همچنان که در لحظات سخت تنها نگذاشتید ،تنها نگذارید...

گفتم کلاس فارسی یادم اومد که واقعا این کلاس خیلی تابستونو شیرین کرده .میدونم که وقتش بد بود و از این حرفا ،اما کمکم کرده اینقدر علاقه پیدا کنم که دوباره سمت کتابخونی برم....یادش بخیر تو دبیرستان خیلی کتاب میخوندم...بعد افسردگی دانشگام ،دیگه دل و دماغ هیچی نداشتم...یه هفته است که با بابام میشینیم با هم داستان کوتاه صادق هدایت میخونیم...بابا یاد جونیش میکنه و من خود جووونی....

یه عالمه خاطره

فاطمه.ع | سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۱ | 20:57
سلام....یه روز که هوس کرده بودم خاطره هامو بنویسم دیدم اینترنتم قطع شده (شارژش تموم شده بود) و دیگه بعدش اصلا حسش نبود.

30 مرداد:

هوای بیرجند حسابی بهتر شده بود .حتی یکمی بارون هم اومد...

روز بعد امتحان آیین نامه هرچی با بابام حرف زدم راضی نشد با ماشینمون بریم تمرین رفتم بانک و به حساب آموزشگاه برا 6 جلسه پول ریختم و رفتم آموزشگاه.و باید اول با زن مربیم که قائم مقام رئیس اموزشگاست هماهنگ کنم که برا حساب مربیم اسممو بنویسن.خودش هم تو دفتر بود و داشت به زنش کمک میکرد و دور و برش هم پر آدم بود،دفتراشو بنویسه.به زنش میگم خانوم من 6 جلسه آزاد نوشتم .خانومه گفت:"باشه من مینویسم ،شما هم بعدا باهاشون تماس بگیرین که الان سرشون شلوغه." منم که اصلا حالشو نداشتم که بعدا بهش زنگ بزنم برگشتم و گفتم آقای خ شما الان سرتون شلوغه یا بعدا تماس بگیرم ؟سرشو بلند کرد و گفت واسه چی ؟ گفتم برا 6 جلسه آزاد تا 11ام.گفت:" چییییییییییییی؟6 جلسه بعدشم کارتکس صادر شد ؟آیین نامه دادین؟ قبول شدین؟" -بله آقای خ! گفت شنبه بزنگ که برات ساعت تعیین کنم. بعدش با بابام رفتم بانک حساب جوانانمو تقریبا بستم چون خیلی مزخرف بود و بعدش هم رفتیم بانک بنفش و واسه خودم یه حساب با کارت باز کردم ...آخی چقدر بانکای خصوصی با کلاس و خلوتن ...

ساعتای 5و نیم با هما قرار گذاشتیم بریم نمایشگاه حجاب که دختر عمه زا جانم  از مسئولین ذیربطش بود...من که خیلی با پوستراش حال نکردم ...زحمت کشیده بودن ولی من فکر میکردم اثرای هنری زدن در و دیوار از نقاشی و تجسمی و ... اما نبود.یه بخش با حال داشت ،نقاشی کودک ..که یهو به قول دختر عمه زا جان ،کودک درونم شکوفا شد و دیدم کسی نیست با هما نشستیم و آروم نقاشی کشیدیم...موضوعش حجاب بود .من یه خورشید و چن تا کوه و یه خونه بنفش کشیدم و مامانمو که چادر داره و خودمو موقعی که اندازه یه فنچ بودم و با مامانم میرفتم ددر و بعضی وقتا منو جو میگرفتو یه کم از پر چادر مامانمو میکشیدم رو سرم که آره منم چادر دارم ولی خب دیگه تا این حد فکر کنم نقاشیم معلوم نشد ،و هیییییییییییی داشتیم صفا میکردیم که یهو یه خانومی اومد و بچشو آورد نشوند ...سرمو بلند کردم و یهو .....خدایا اینکه نفیسه بود !همکلاسی دبیرستانی من و دختر عمه زا جان که سال اول دبیرستان عقد کرده بود و بعدش هم رفت هنرستان...وای خدا بچه داشت .بچه شم اونقد ناز بود یه دخمل کوچولو ...اسمشم فاطمه بود! اصلا باورم نمیشد .من داشتم عین یه کودک نقاشی میکشیدم اونوقت نفیسه بچه داشت.اونم هی به نفیسه میگفت :"مامان من میخوام نقاشی بکشم..." چن دفه بچه هه داشت می افتاد از رو میز من میگرفتمش...اصا بغلش که میکردم هیچ حسی نمیتونستم به یه بچه ای توی این سن داشته باشم...از اینکه اون مامان بود هم برام عجیب بود و هم زشت!تا آخر شب نتونستم از تو فکرش درام... مامانم بعضی وقتا میخواد باهام شوخی کنه و جلو شیطنتای هر ازگاهیمو بگیره میگه:خجالت بکش زمون ما دخترا همسن تو یه بچه داشتن...که منم میگم :پس چرا شما نداشتین ؟ که مامانمم میگه فاطمه خیلی ضایع است نه؟...بغرعان!


نفیسه جون ایشالله که فاطمه جون سلامت باشه و سایه ات بالا سرش....


تو HIMYM قسمتی که مارشال بچه دار شده بود،تد حرف باحالی زد...اون صحنه که شیطونیای مارشالو مرور میکرد و میگفت این خاطره ها اولین چیزیه که شما دوستتونو با بچش میبینین...بعد با خودتون میگین: خدای من ،این یارو الان یک پدره....خداییش منم اولش یاد آتیشایی که نفیسه میسوزوند افتادم


31 خرداد:

جمعه بود ،بیشتر شو خوابیدم...



1 مرداد:

رمضونتون مبارک...ایشاللله یه رمضون پر برکت!


با آقای خ تماس گرفتم و قرار شد از شنبه بریم تمرین...

پدر علم جغرافیا ،پروفسور گنجی هم که بیرجندی بود فوت کرد و خیلی خبر متاثر کننده ای بود.اولین رئیس دانشگاه بیرجند بود و برای تاسیس این دانشگاه خیلی زحمت کشیده بود...خدا بیامرزتش.


2مرداد:

با مامان رفتم تعلیمی.کلی حال داد .خیلی بهتر شده بودم در این حد که هی آقای خ میگفت تو حتما تمرین داشتی و من میگفتم نه بخدا....

3مرداد:

تعلیمی داشتم سر صبح و منو تا دنده 5 برد که بعدش به بابا گفتم کلی تعجب کرد و آروم گفت عجب مرتیکه کله خری! بعد من گفتم:"چی بابا؟" -هیچی بابا جان چیزی نگفتم ...(ولی من شنیدم) بعد بابا گفت :خوب نیست اینهمه سریع بری ....عادت میکنی و اصلیا رو فراموش میکنی...-نخیرم فراموش نمیکنم...

شب هم جلسه فری دیسکاشنمون به خاطر ماه مبارک بعد افطار قرار بود بریم خونه ی یکی از بچه ها که بعضی از دخملا عوض کردن و رفتیم توی یه پارک زیر آلاچیق ...که خیلی باحال بود...فقط بیچاره بابا که چون هوا حسابی تاریک شده بود و مسیرش تاکسی خور نبود هم منو رسوند و هم اومد دنبالم...

همین دیگه ...فعلا





مشخصات وب
روزهای من یک روز پروانه خواهم شد .بگذار زندگی هرچه می خواهد پیله کند...

  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • ایمیل
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • زبان آبادی
  • مطبخ رویا
آرشیو وب
  • شهریور ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • آرشيو
برچسب ها
  • کتاب (16)
  • ادبیات آمریکا (3)
  • روانشناسی (2)
  • داستان کوتاه (2)
  • ادبیات کلاسیک (1)
  • ادبیات ترک (1)
  • ادبیات اسپانیا (1)
  • ادبیات کلمبیا (1)
  • ادبیات ایرانی‌ (1)
  • متافر (1)
  • رز گمشده (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای روزهای من محفوظ است .