روزهای من

روزهای یه زندگی نه خیلی عجیب نه خیلی غریب...معمولی معمولی

4

فاطمه.ع | یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ | 21:39

-خیلی ممنون آقا!

صدای زنی بود که بعد من سوار تاکسی شده بود و از راننده خواست براش نگه داره و منو بعد یه مدت کوتاه که خودمم نفهمیدم از فکر آورد بیرون...داشتم به امروز فکر میکردم.صبح با خستگی تمام از خواب بیدار شدم. گزارش کار آزمایشگاه اونروز با من بود و من تکمیل نکرده بودمش. توضیح اینکه جلسه قبل درست و حسابی عددا رو یادداشت نکرده بودم. همینطور امتحان الکترونیک دارم و با تمام تلاش بنده باز هم داره خوندنش به شب امتحان موکول میشه....اعصابم به هم ریخت و زدم زیر گریه! باورمم نمیشد،مدتها بود برا ننوشتن مشقم گریه نکرده بودم. شاید از دبستان تا حالا!چه حسی بود تو دلم! مثل اینکه ،غصه نخور درست میشه...ساعت 1 تا 3 کلاس نداشتم و وقت خوبی بود که با مهدیه گزارش کارمو درست کنم.اما خب باید عددای آزمایشو هر جور شده از یکی گیر می آوردیم. با سه چهار تا  از همکلاسیا صحبت کردم اما اونام نداشت...یهو بفکرم رسید با محیا تماس بگیرم. اونم آزمایشو نداشت اما بهم افسانه رو پیشنهاد داد. منم بدو بدو رفتم خوابگاه افسانه و عددا رو ازش گرفتم! برگشتم کتابخونه و نموداراشو رسم کردم. دیگه نفسم بالا نمی اومد...بد قاطی کرده بودم. به مهدیه گفتم مهدیه من میرم بیرون هوا بخورم ،برمیگردم....از جلوی سلف که داشتم رد میشدم ،یکی از بجه هایی که فقط از نظر ظاهر همو میشناسیم و همکلاسی هستیمو دیدم و هوس کردم باهاش احوال پرسی کنم. همینجوری بش گفتم : عزیزم تو با فلانی آز داری؟ گفت آره.گفتم :ببین تو آز 3دو تا لیساژو اولش بیضی میشد نه؟ گفت آره ....گفتم آخی ،من فک کنم یکیش دایره میشد ...گفت نه اون سومیش بود...دیگه از یه در دیگه حرف زدیم و بای یای کردیم و تقریبا یه دو متری از هم دور شدیم  که یهو برگشت ،منم همینجوری برگشتم که ببینمش که دیدم میخواد اسممو صدا کنه ولی خب نمیدونه...گفتم جونم کاری داشتی؟ گفت آره ،استاد جلسه پیش ازم نمره کم کرده که آز 3 ،نموداراشو رسم نکرده بودم حواست باشه! برگشتم کتابخونه و با مهدیه با هم نمودارارو رسم کردیم.به مهدیه گفتم 4 نشیم ینی دیگه دیگه ....

اول ساعت باید گزارش کار رو تحویل میدادیم...اتفاقا برعکس همیشه که گروه آخر بودیم،این سری آزمایشمون از همه زودتر هم تموم شد.رفتیم که تصحیح گزارشکارا رو ببینیم که دیدم نوشته آز3 و 4،  4/4! اونم بخاطر اینکه مرتب و کامل نوشته بودیم....خداروشکر...ممنون که نیگام میکنی خدا!

مشخصات وب
روزهای من یک روز پروانه خواهم شد .بگذار زندگی هرچه می خواهد پیله کند...

  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • ایمیل
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • زبان آبادی
  • مطبخ رویا
آرشیو وب
  • شهریور ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای روزهای من محفوظ است .