از اول این هفته ،احساس آرومی داشتم....یه حس جدیدی داشتم ...اینکه دیگه بزرگ شدم و مثل نی نیا برای کم گرفتن نمره نباید ناراحت بشم اونقد که دهنمو....اولش امتحان طراحی داشتیم...طراحی الگوریتم ،با مهندس خ...امامن که برای آماده کردن پروژه ذخیره کلی وقت هدر دادم نتونستم خودمو آماده کنم.ناگفته نماند که اصلا استرس هم نداشتم...فکر کنم خل هم شده بودم چون اصلا نمیترسیدم تو مایه های این بودم که :"برو بابا...."ناگفته نماند که تازه با مهدیه ساعت 12ونیم پشت گوشی تلفن با هم مقادیر آستانه رو خوندیم....هه هه !...امتحان خیلی آسون بود اما من چون نمیدونستم چه جوری باید واسش بخونم یه کمی...پر از شک!
با استاد منطقیمون به توافق نرسیدیم..که امتحانو عوض کنیم ....این شد که هنوز یه ساعت از امتحان طراحی نگذشته باید خودمونو برای منطقی آماده میکردیم...چه امتحان مزخرفی شد ..شکرت خدا تموم شد.
پروژه ذخیره مونو هم رفتیم تحویل بدیم که بازم مشکل داشت...غصه خوردم!
امروز هم مصادف شد با رفتن من به کلاس سی شارپ...چه استاد بیخودی داریم وقتی که به حد نصاب نرسیدن دانشجوها به ده نفر سر کلاس نمیاد....
کلا این هفته پر بود از دعوا،تنش،سردرگمی...اما پر بود از صدای کسی که بیخ گوشم میگفت:" برو بابا مخسره اشو درآوردی..."

یک روز پروانه خواهم شد .بگذار زندگی هرچه می خواهد پیله کند...