روایت عشق و انتقام
فرشاد مزدرانی
امیلی برونته (1818-1848) که یک سال پس از انتشار تنها رمانش، بلندیهای بادگیر (وادِرینگ هایتس)، از بیماری سل مرد، هیچ نمی دانست چه آوازه و شهرتی نصیب این رمان خواهد شد.

ایمیلی برونته
بلندیهای بادگیر در زمستان 1847 منتشر شده بود اما برخلاف جین ایر شاهکار خواهرش شارلوت که در تابستان همان سال منتشر شده بود، اقبال عمومی به آن ناچیز بود. گویا باید مدتی از مرگ الیس بِل، نام مستعار امیلی که روی جلد کتاب نقش بسته بود، میگذشت تا ناقدان ادبی و اهل ادبیات بلندیهای بادگیر را در کنار جین ایر از بهترین رمانهای تاریخ ادبیات انگلیسیزبان و در زمرهٔ شاهکارهای داستاننویسی جهان بهشمار آورند.
برونته در بلندیهای بادگیر از ساختار روایی «داستان در داستان» استفاده کرده است. آقای لاکوود که داستان را از منظر اول شخص مفرد روایت میکند، ماجرای کاتی و هیتکلیف را از زبان خانم دینِ مستخدمه میشنود که با استفاده از تکنیک فلاشبک روایت میشود. در واقع، ناآشنایی آقای لاکوود با محیطی که تازه به آن وارد شده، همان وضعیتی است که خوانندهٔ رمان در آن قرار دارد؛ و پاسخهایی که خانم دین به پرسشهای آقای لاکوود میدهد، او (و البته خوانندهٔ رمان) را به دل ماجرا میکشاند.
بلندیهای بادگیر داستان درهمآمیختگی عشق و امید و شفقت است با نفرت و یأس و انتقام. شارلوت برونته، که یگانه اثر امیلی را ویرایش کرد و به چاپ رساند، در مقدمهای که در سال 1850 بر چاپ جدید آن نوشت بلندیهای بادگیر را داستان «شورِ تباهشده و تباهیِ پرشور» توصیف کرد. شارلوت در جای دیگری نیز امیلی را در این اثر «نیرومندتر از مردان، سادهتر از کودکان، بیهمتا در میان همتایان» وصف کرده است
امیلی در این رمان به عمق ماجرایی تراژیک نفوذ میکند که برای مخاطب، هراسی آمیخته با دلسوزی در پی دارد. همین احساس دوگانه سبب میشود که مخاطب با شخصیتهای داستان پیوند برقرار کند؛ شخصیتهایی با احساسات دوگانهٔ عشق و نفرت، یأس و امید، مهربانی و خشم، و ... . همین تبدّل احوال، در تغییرات آب و هوایی مکانی نیز که داستان در آن میگذرد محسوس است؛ «‘وادِرینگ’ صفت محلی با مسمایی است برای آشفتگیهای جوّی که این محل در هوای طوفانی دچارش میشود». به این دو نکته، بهدرستی و به دقت، در پشت جلد کتاب نیز اشاره شده است: «بلندیهای بادگیر روایت عشق است و انتقام، با شخصیتهایی که آمیزهٔ لطافت و خشونتاند، مهر و کین، امید و بیم، ... در مکانی که آن هم آمیزهای است از گرما و سرما، روشنایی و تاریکی، تابستان طراوتبخش و زمستان اندوهبار». بهگمانم این یکی از بهترین توصیفاتی است که از بلندیهای بادگیر شده است.
. خیلی رمان جالبی بود .با اون ریتم کندش اما حسابی کشوند منو ... با خوندنش تصوراتی در ذهن ایجاد میکنه از آدمایی که لباسهای قدیمی دوره های قبل از انقلاب صنعتی توی انگلیس رو پوشیدن که تو فیلما دیدیم. من عاشق فیلمایی هستم که داستانش مال اون دورانه .مخصوصا دیدن keira knightley...
نسخه دست من چاپ نشر نی ترجمه رضا رضایی-چاپ دوم 1390- خریداری شده همینجوری بدون هیچ توصیه یا پیشنهادی از نمایشگاه کتاب،سال اول دانشجویی

از جمله های خوبش:
صفحه آخرش ص434:
"...
کمی گشتم و آن سه سنگ قبر را در سراشیب کنار بوته زار پیدا کردم. سنگ قبر وسطی خاکستری بود و نصفش را علف و سبزه پوشانده بود. سنگ قبر ادگار لینتن فقط سبز بود و پایینش خزه بسته بود. سنگ قبر هیتکلیف هنوز لخت بود.
زیر آن آسمان دلپذیر کمی ماندم و آنجا پرسه زدم. نگاه کردم به پروانه ها که لابه لای سبزه و علف می وزید. و فکر کردم چه طور می شود تصور کرد که خفته های این خاکِ آرام خواب زده هایی بی قرار باشند."
یک روز پروانه خواهم شد .بگذار زندگی هرچه می خواهد پیله کند...