سلام سلام صد تا سلام ...دِرِرِم دِرِم رِم....!![]()
پایان یه هفته پر از استرس و دغدغه
،دعوا و درگیری های خونین
،سرماخودردگی و در بستر بیماری بودن
،و روز دانشجو مبارک.گفتم دانشجو یادم اومد تو این هفته بیزار شدیم از دانشجو بودنمون ولی خب عیب نداره،این جزو خاطراتشه!![]()
شنبه که امتحان پایگاه داشتیم.بعدش هم من سرماخوردم،از کسی که بیاد همینجا عذرخواهی کنه از بس که عزیره که من نتونستم از روبوسی باهاش ،بااین حال که سرماخورده بود بگذرم.ای بی ادب عزیز! ![]()
![]()
دیروز ساعت ۱۲ امتحان نظریه داشتیم
.البته قبلش هم کلاس استاد خُسی بود که من و ۴نفر دیگه از هم ورودیهامون رفتیم سرکلاس.![]()
من که تو این هفته خونه نشین شده بودم،عصر رفتم باشگاه.خیلی چسبید
.بیشتر از هر وقت دیگه ای.همینجوری ورزش میکردم ،لبخند میزدم
،این مربیمون نیگام میکرد و میخندید. ![]()
بعدش اومدم خونه و با داداشی رفتیم نمایشگاه کتاب که یه شب مونده به آخرش بود
...قبلش مامان بم میگفت:میخوای کتاب خاصی بخری؟...میگم نه شما اگه کتابی میخواین بخرم؟!!....میگه:نه من که وقت نمیکینم...ولی میدونستم ته دلش میخواست براش کتاب بخرم .![]()
نمایشگاه خیلی شلوغ بود.هرکتابی هم که میدیدیم،داداشی میگفت:"بیخیال...ولش کن..از این نویسنده مگه تاحالا خوندی...به درد نمیخوره...بیخیال شو جون من...بیا بریم جلوتر..مامان که وقت نمیکنه کتاب بخونه...مامان که از این جور چیزا نمیخونه..." داداش غرغرو هم نعمتی است!![]()
رسیدیم به یه غرفه که کتابای داستایوسکی رو داشت.داداشی گفت:"نگو که میخوای برا مامان از ادبیات روس بخری...
" .منم جنایات و مکافات رو ورداشتم ورق میزدم که ،غرفه داره همچین با ذوق اومد برام کتاباشو معرفی میکرد. من اسم چند تا کتاب جدید رو گفتم که نداشت.طفلک!گفتم این جوونو ناامید نکنم.همیجوری داشتم کتاباشو میدیدم که چشمم خورد به چشمهایش
.از بزرگ خان علوی.البته تقریبا کتابای معروف بزرگ رو داشت .من هم ازش کتاب گیله مرد رو برا مامان خریدم.یکمی هم جلوتر کتاب پیرمرد و دریا ی همیگوی رو خریدم.تا بحال ازش چیزی نخوندم...با داداشی غرفه کتابای دانشگاهی هم رفتیم...چند تا کتاب دیدیم.بلیز استفین کینگ،طاعون کامو،چندتا کتاب برا هدیه،دوتا کتاب شوتوکان و کتاب صرف افعال بشقل برا علی...مجبور شدیم بن بخریم.اومدیم که بخریم سیستم های کارتخوانشون جواب نمی داد
.ماهم فکر میکردیم شب آخر نمایشگاهه.گفتیم خدایا ما موندیم خودت و این بن ها
! که خب خداروشکر یه چن دیقه بعد درست شد.غرفه داره هم بهمون گفت که فردا یعنی امروز هم نمایشگاه هست...
پربرکت هم بود این وقت.یه ۲۰۰تا از دوستای داداشی رو دیدیم،پوشا جان من
هم دیدیم(پشتیبان من تو کانون فرهنگی زمان کنکورم)...
کلا نمایشگاه امسال خیلی خوب نبود
،خیلی شلوغ بود،خیلی از ناشرا نیومده بودن،و از همه بدتر کتابا خیلی گرون شده بود.یه کتاب از ایشی گورو ورداشتیم ،فروشنده اش میگفت از چاپ اردیبهشتش ،سه تومن گرون تر شده!رمان دست میزدی ۳۰ تومن...![]()
از نمایشگاه که اومدیم بیرون ،اونورتر ،فستیوال پخت غلور نذری بود
... اول پخت بود ،نتونستیم مهمون شیم!
خیلی باحال بود .آشپزا با هم نوحه میخوندن و دیگاشون هم میزدن.مردم هم میتونستن برن و هم بزنن.خدا قبول کنه.


به هرحال لحظه های خوب هم تو زندگیمون زیاده.فقط باید قدرشو دونست.
شادی همه جا پشت در است در گشودن هنــــــــــــــــــر است.
یک روز پروانه خواهم شد .بگذار زندگی هرچه می خواهد پیله کند...